عمليات و پيشروى در محور دارخوين

 بعد از استقرار در دارخوين، پيشروى نيروهاى رزمنده از منطقه‏ى دارخوين آغاز شد و اولين روستاى منطقه به نام روستاى سلمانيه كه در فاصله‏ى 20 كيلومترى (پاسگاه ژاندامرى( قرار داشت به‏عنوان منطقه مقدم هجومى و دفاعى نيروهاى سپاه و بسيج در شمال آبادان شكل گرفت. در اين روستا اقدام به نصب خمپاره‏انداز 120 ميلى‏مترى و 81 ميلى‏مترى و انبار مهمات آرپى جى هفت و خمپاره و سلاح‏هاى ديگر كرديم. فرماندهى يگان خمپاره‏انداز به عهده‏ى شهيد محسن موهبت بود. بعد از روستاى سلمانيه، روستاى محمديه نيز به‏عنوان خط مقدم جبهه دارخوين معين شد و مناطق مزبور در كنترل نيروهاى رزمنده قرار گرفت و به تحكيم مواضع خود پرداختيم. در حاشيه‏ى روستاى محمديه، كانال آب و نهرهاى جارى به سمت رودخانه‏ى كارون وجود داشت كه در دو طرف اين كانال درختان و درختچه‏هاى زيادى روييده بود و براى استقرار نيروها و تشكيل خط پدافندى در مقابل دشمن، موقعيت مناسبى داشت. اين كانال تا زيرپل ارتباطى جاده‏ى اهواز به آبادان امتداد داشت و از موقعيت نظامى خوبى براى تبديل به يك خط دفاعى برخوردار بود. طول كانال 3 كيلومتر بود و انتهاى آن نيز به رودخانه‏ى كارون مى‏رسيد؛ نيروهاى ما در اين خط دفاعى مستقر شدند. نام اين خط دفاعى را شير گذاشتيم.


 من و شهيد حسين خرازى با توجه به آموزش‏هاى نظامى‏اى كه قبل از انقلاب در دوران خدمت سربازى ديده بوديم، با رعايت تمام مسائل نظامى، اقدام به آموزش و سامان دادن نيروها در اين محور كرده و برادران رزمنده نيز روز و شب از اين محور عملياتى نگهبانى مى‏كردند. در اين محور برادران و شهيدانى هم‏چون شهيد حسين خرازى، شهيد محسن موهبت، شهيد مصطفى ردانى‏پور، سردار سيدعلى بنى‏لوحى، سردار اصغر صبورى، سردار على زاهدى و... مى‏جنگيدند و از جمله شيرمردان اين محور بودند. بسيارى از شب‏ها كه من به اتفاق برادرم ميثم صفوى از پايگاه روستاى سلمانيه براى بازديد و سركشى از سنگرها به اين خط شير مى‏رفتيم، هيچ سنگرى را نديديم كه نيروهايش در حال استراحت و خواب باشند، صداى دعا و زمزمه‏ى مناجات فضاى سنگرها را پر كرده بود و اكثراً مشغول اقامه‏ى نماز شب و ذكر دعا و راز و نياز بودند و حالتى كاملاً معنوى و روحانى در سنگرها حاكم بود. از پيرمردهاى ريش سفيد گرفته تا جوانان 16-15 ساله با شور و عشقى خاص در حالى كه لباس رزم به تن داشتند، روزها به دفاع مشغول بودند و شب‏ها در عين پاسدارى از مواضع خود با چشمانى پر از اشك به دعا مى‏پرداختند. شهيد مصطفى ردانى‏پور با آنكه طلبه بود، لباس رزم به تن داشت و با زمزمه‏ى دعاى كميل و دعاى توسل حالت عجيب و غريبى از معنويت و عرفان را به بچه‏هاى خط شير بخشيده بود. بخصوص توسل به حضرت صاحب‏الامر آقا امام زمان(عج( كه اشك شوق ديدار را در چشم بچه‏ ها جارى مى‏ ساخت.


 از جمله برادرانى كه آمدن و حضور او در اين محور باعث تقويت يگان ادوات ما شد، شهيد محسن موهبت بود؛ تا قبل از آمدن او، واحد ادوات (خمپاره‏انداز( افراد باتجربه و آموزش‏ديده نداشت. به خاطر دارم كه يكبار من در اين خط شير مشغول ديده‏بانى بودم و براى زدن يكى از اهداف عراقى‏ها با بى‏سيم به برادران خمپاره‏انداز 81 ميليمترى گفتم: »صد متر به راست بدهيد و بعد شليك كنيد.« منتظر ماندم، اما خبرى از شليك خمپاره نشد. دوباره تماس گرفتم و گفتم: »چرا اين قدر طولش مى‏دهيد؟« در جوابم گفتند: »داريم قبضه‏ى خمپاره را صد متر به راست مى‏بريم.« اين‏جا بود كه فهميدم بچه‏ها به گرا و درجه‏بندى خمپاره آشنا نيستند. چون فقط كافى بود درجه‏ى لوله‏ى خمپاره را به راست مى‏چرخاندند و شليك مى‏كردند و نياز به تغيير مكان قبضه‏ى خمپاره نبود. اما با آمدن شهيد موهبت، علاوه بر تقويت يگان خمپاره‏انداز بويژه خمپاره‏ى 120 ميلى‏مترى و آموزش نيروها، خط دفاعى و پشتيبانى ما قوى‏تر شد.


 عراقى‏ها بعد از آنكه به حضور نيروهاى سپاه و بسيج در اين محور (خط شير( كه درست در جبهه‏ى شمال آبادان بود پى بردند، تصميم گرفتند به اين خط حمله كنند؛ در دو عمليات كه بعثى‏ها از جبهه‏ى شمال آبادان انجام دادند با شكست قابل ملاحظه‏اى مجبور به عقب‏نشينى شدند. يك شب كه من در پايگاه دارخوين بودم و تقريباً ساعاتى از نيمه‏شب گذشته بود با بى‏سيم به من اطلاع دادند كه عراقى‏ها با تانك‏هايشان از شرق جاده‏ى آبادان - اهواز گذشته، روستاى محمديه و سلمانيه را دور زده و نيروهاى پياده‏ى دشمن نيز وارد روستاى سلمانيه شده‏اند. اخبار رسيده حاكى از محاصره شدن نيروهاى سپاه و بسيج در منطقه‏ى سلمانيه و نياز شديد آنها به نيروى پشتيبانى و كمكى بود. من با آنكه نيروى چندانى نداشتم به حسين خرازى كه فرمانده خط شير بود، اطلاع دادم شما مقاومت كنيد تا ما با يك گروهان نيرو به كمك شما بياييم و سپس به همراه بى‏سيم‏چى با يكى از همين وانت‏هاى سيمرغ، به سمت محور محمديه حركت كرديم و تا نزديكى خط مقدم جبهه پيش رفتيم، اما به سبب شليك مداوم مسلسل‏هاى عراقى‏ها پيشروى با ماشين مشكل بود؛ زيرا تيرهاى رسام(168( درست از روى سر ما مى‏گذشت و امكان برخورد گلوله‏ ها به ماشين زياد بود. به سرعت پياده شدم، بعد از پياده شدن از ماشين از كنار رودخانه‏ى كارون و از درون نيزارها خود را به خط مقدم رساندم و در آن‏جا كاملاً نيروهاى زرهى و پياده‏ى عراقى‏ها را مشاهده كردم. با صحبتى كه با شهيد حسين خرازى كردم، قرار شد كه يك سرى از نيروها به سراغ تانك‏هاى دشمن بروند و يك عده از نيروها نيز از پشت سر، نيروهاى پياده‏ى عراق را محاصره كنند؛ همين كار نيز انجام گرفت. به خاطر دارم كه با شليك آر پى‏جى7 و انفجار اولين تانك دشمن و در پى آن دومين تانك آنها، نيروى زرهى عراق عقب‏نشينى كرد. نيروهاى پياده‏ى آنها نيز در موضع عقب‏نشينى به حلقه‏ى محاصره‏ى نيروهاى ما درآمدند و تعداد زيادى از آنها كشته و نزديك به 10 يا 15 نفر از آنها نيز اسير شدند. اين اولين اسرايى بود كه ما در آغاز جنگ از عراقى‏ها گرفتيم. پيروزى در اين عمليات بر روحيه‏ى شجاعت و شهامت بچه‏ها تأثير بسيار بالايى داشت، بخصوص به اسارت درآمدن تعدادى از عراقى‏ها، بعد از اين عمليات موفقيت‏آميز. ما در اوائل آبانماه سال 59 كه در اين منطقه مستقر شده بوديم با مشورت برادران تصميم گرفتيم كه دست به عمليات چريكى بزنيم و با عده‏اى از نيروها كه قريب به 20 يا 26 نفر بودند، شبانه به طرف عراقى‏ها حمله كرديم. منطقه‏ى عبور ما در حاشيه‏ى رودخانه‏ى كارون و مبدأ حركت نيز منطقه‏ى محمديه و خط شير بود و همين طور كه به سمت خاكريز عراقى‏ها مى‏رفتيم، در چند مترى خاكريز آنها ناگهان يك چيزى از درون بوته‏زارهاى جلوى ما بلند شد و طولى نكشيد كه با يك صداى انفجار، سكوت منطقه شكسته شد و در پى آن رگبار مسلسل عراقى‏ها و آتش سنگين و پرحجم خمپاره‏ى آنها منطقه‏ى انفجار را به‏شدت زير آتش گرفت. من به همراه برادران شركت كننده در عمليات چريكى به هر زحمت و مشقتى كه بود به حالت سينه‏خيز عقب‏نشينى كرده و اعلام كرديم كه عمليات لو رفته است. فرداى آن روز يكى از برادران پاسدار واحد اطلاعات و عمليات را براى شناسايى و آگاهى از آن‏چه در شب قبل اتفاق افتاده بود به محل انفجار فرستادم و او بعد از بازگشت از آن محل گزارش داد كه حادثه‏ى انفجار از اين قرار است كه 10 يا 15 متر جلوتر از نيروهاى ما يك گاو روى ميدان مين رفته بود و همين باعث انفجار مين در منطقه شد. در حالى كه ما اصلاً نمى‏دانستيم كه عراقى‏ها در مقابل خاكريزهايشان اقدام به مين‏گذارى كرده‏اند و شايد براى اولين بار بود كه ما ديديم، دشمن در مقابل خود ميادين مين ايجاد كرده است و مفهوم مين‏گذارى در ميدان جنگ آن است كه دشمن در لاك دفاعى فرو رفته و نمى‏خواهد پيشروى كند و در اين محور مشغول پدافند از مواضع خود است.


 به خاطر دارم وقتى اين حادثه را در ستاد جنگ‏هاى نامنظم مستقر در اهواز خدمت مقام معظم رهبرى حضرت آيت‏الله خامنه‏اى كه در آن زمان مسئوليت و فرماندهى اين ستاد را به‏عهده داشتند، تعريف كردم، آيت‏الله خامنه‏اى پيشانى مرا بوسيدند و فرمودند: »آن گاو، از جانب خدا مأمور بود كه قربانى شما شود.« واقعاً هم اگر اين امداد غيبى نبود، نيروهاى ما روى ميدان مين مى‏رفتند و ممكن بود تعدادى از بچه‏ها در آن شب به شهادت برسند و با مشكلاتى مواجه شويم. بعد از آگاهى از منطقه‏ى مين‏گذارى شده توسط عراقى‏ها، تصميم گرفتيم كه در يك طرح‏ريزى حساب شده شروع به حفر كانال كرده و از همان خط مقدم شير به طرف عراقى‏ها كانال بزنيم. طول اين كانال حدود دو كيلومتر مى‏شد و فقط شب‏ها آن هم با سرنيزه و بيل كوچك خيلى آرام و بدون كمترين سر و صدا كار حفر را انجام مى‏داديم. اين كانال به شكل حرف T حفر مى‏شد و در انتهاى كانال هم مهمات را ذخيره مى‏كرديم. مسئول تقسيم‏بندى نيروها براى حفر كانال حاج عباس، معروف به حاج عباس كانال‏كن بود. او هر شب با تعدادى از بچه‏ها مى‏رفت و كار مى‏كرد و تا قبل از طلوع آفتاب برمى‏گشت. البته قبل از بازگشت به خاكريز، به‏وسيله‏ى شاخه و برگ و ساقه‏ى نى‏ها روى كانال را مى‏پوشاند. در همان مدتى كه بچه‏ها مشغول حفر كانال مى‏شدند، برادر رزمنده‏اى به نام شهيد اكبر تيمورى(169( با توجه به تخصصى كه داشت، مين‏ها را خنثى كرده و منطقه را پاكسازى مى‏كرد. بعضى از شب‏ها هم كه آسمان كاملاً مهتابى بود، آن قدر نزديك سنگر عراقى‏ها مى‏رفت كه صداى حرف زدن آنها را مى‏شنيد و حتى چهره‏ى سربازان و نگهبانان عراقى را از نزديك مى‏ديد و مى‏دانست كه چه ساعتى پست نگهبانى آنها عوض مى‏شود. از همين اطلاعات و شناسايى‏هايى كه برادر تيمورى به ما داد، عمليات‏هايى كه از اين محور قرار بود انجام گيرد، طرح‏ريزى مى‏شد. ما با يك طرح‏ريزى و سازماندهى جديد توانستيم نيروها را از همين كانال و ميدان مين عبور داده، چند عمليات تهاجمى عليه عراقى‏ها انجام دهيم كه بسيار موفق هم بود.


 
 تشكيل جبهه‏ى »دارخوين«


 قبل از رفتن من به خوزستان، عده‏اى از نيروهاى قديمى سپاه و بسيج از اصفهان راهى جبهه شده بودند و در اين مدت حدود يك ماه بر حسب نياز، به مناطق مختلف درگيرى سركشى مى‏كردند. هم ديگر را پيدا كرديم و به فكر سازمان‏دهى و اجراى يك كار اصولى و ريشه‏دار افتاديم.


 اولين كار اين بود كه با سپاه اصفهان ارتباط برقرار كرديم تا پشتيبانى نيرو و تداركات بهترى صورت گيرد و بالاخره با همان چند خودرو و سلاح‏هاى انفرادى راهى دارخوين شديم. روستاى دارخوين در حدود 40 كيلومترى آبادان و 70 كيلومترى اهواز قرار دارد. عراقى‏ها پس از اينكه در تصرف خرمشهر معطل شده بودند، در تاريخ 19 مهر 1359 با استفاده از لشكر 3 زرهى از رودخانه‏ى كارون عبور كرده، با تصرف قسمت قابل توجهى از جاده‏هاى آبادان - اهواز و آبادان - ماهشهر، آبادان را محاصره كرده بودند.(170( حالا ما كه به جبهه‏ى آبادان مى‏رفتيم معلوم بود كه به جناح شمالى لشكر 3 زرهى برخورد مى‏كرديم و بايد جبهه‏اى تشكيل مى‏داديم تا از پيشروى عراقى‏ها به سمت اهواز جلوگيرى كنيم. قبل از رفتن ما به اين جبهه، نيروهاى پراكنده‏اى كه از شهرها آمده بودند براى رفتن به آبادان و خرمشهر با عراقى‏ها درگير شده بودند و در هر صورت از روستايى به نام »سلمانيه« راه بسته بود، ولى به آن صورت كسى خبر نداشت و در چند نوبت مردم و نيروهايى كه از موضوع بسته شدن جاده‏ها خبر نداشتند اسير دشمن شده بودند.(171( مهندس تندگويان و همراهان ايشان هم در همان روزهاى اول عبور عراقى‏ها، در همين مسير به اسارت درآمده بودند. در اين شرايط ما نيروهاى به اصطلاح سازماندهى شده را به دارخوين آورديم. اول كار، جاى درست و حسابى نداشتيم و نمى‏دانستيم چه كارى انجام دهيم. روزها به طرف سلمانيه و محمديه حركت مى‏كرديم به قصد درگيرى با دشمن و غروب به سه راه دارخوين برمى‏گشتيم و شب را در نخلستان‏هاى »شادگان« به صبح مى‏رسانديم. به اين صورت ده - پانزده روزى گذشت، ولى شرايط اصلاً خوب نبود و از عملكرد خود راضى نبوديم. در يكى از روزها، تانك‏هاى عراقى از جناح غربى كارون پيشروى كردند و پاسگاه ژاندارمرى دارخوين راهم با چند گلوله مستقيم تانك هدف قرار دادند. ما به سمت روستاى دارخوين كه هنوز عده‏اى از مردم در آن بودند حركت كرديم و با قايق كوچكى كه آنجا بود بچه‏ها را از كارون عبور داديم تا جلوى عراقى‏ها را بگيرند. معلوم بود كه بعثى‏ها آمده‏اند تا توان ما را بفهمند. با خود گفتيم در اينجا هيچ نيرويى نيست و فردا عراقى‏ها مى‏آيند و سنگربندى مى‏كنند و كار خيلى مشكل مى‏شود. به اين وسيله ده، پانزده نفر نيرو را گذاشتيم آن طرف رودخانه كه روستاى »كفيشه« نام داشت و گفتيم براى خودشان سنگرسازى كنند.


 به دارخوين كه برگشتيم در پاسگاه تخليه شده‏ى ژاندارمرى، مقر فرماندهى را ايجاد و با فعال نمودن بيسيم راكال ارتباط با اصفهان را برقرار كرديم. به اين ترتيب ما توانستيم عقبه‏ى خود را در منطقه‏اى كه بعداً »جبهه‏ى دارخوين« نام گرفت و معروف شد راه‏اندازى كنيم و ديگر لازم نبود شب‏ها به شادگان برويم و در به درى ما كم‏تر شد.


 حالا مى‏توانستيم سازمان‏دهى كنيم. اولين گام مشخص كردن تكليف خط مقدم بود. عده‏اى را برداشتيم و راه افتاديم. نرسيده به روستاى سلمانيه، در ديد عراقى‏ها بود و از آنجا ناچار شديم از روى يك جاده‏ى شنى قديمى و متروك كه در كنار لوله‏هاى شركت نفت بود خود را به سلمانيه برسانيم.(172( روى جاده را هم با سنگ‏چينى مسدود كرديم كه ديگر كسى به طرف عراقى‏ها نرود.


 از آن به بعد گزارش روزانه و مرتب به اهواز مى‏فرستاديم و به سپاه دارخوين و جبهه‏ى دارخوين در اخبار و رسانه‏ها معروف شديم. اين مطالب با يكى دو روز كم و زياد مربوط به هفته‏ى اول آبان 1359 است. در آن ايام برادر عزيز و بزرگوار »داوود كريمى« فرمانده عملياتى در منطقه‏ى خوزستان بودند.(173( در دارخوين بودم كه از اصفهان تماس گرفتند كه نيروهاى گردان ضربت از كردستان به طرف اهواز حركت كرده‏اند. با اينكه مى‏دانستم عدم حضور آن نيروها در بحران آن منطقه مشكل‏ساز است، ولى چون به توانايى رزمى و روحيه‏ى جنگ‏جويى و شهادت‏طلبى آنها آگاه بودم بسيار خوشحال شدم و براى اينكه به منطقه‏ى ديگرى اعزام نشوند، راهى اهواز شدم تا نيروها را كه حدود پنجاه نفر تحت فرماندهى »حسين خرازى« بودند، به دارخوين بياورم.


 در گلف، نيروها نزد من آمدند. حالا مجموعه‏اى از نيروهاى پرقدرت و توانمند را در اختيار داشتيم، نيروهايى كه در چند روز گذشته در دارخوين جمع شده بودند افرادى چون شهيدان »منصور موحدى«، »مهدى نيلفروش‏زاده« و »احمد فروغى« را در خود داشتند و با اضافه شدن نيروهايى كه با حسين خرازى آمده بودند، كسانى چون شهيدان »رضا رضايى«، »حسين كهرنگى«، و »على موحددوست«، امكان هر سازماندهى نظامى كارآمد و اثرگذار براى من مهيا شده بود. با اين حال يك غصه‏ى بزرگى آن روزها روى دل همه سنگينى مى‏كرد و آن سقوط خرمشهر بود كه در اوج مقاومت مردم، »خونين شهر« نام گرفته بود.(174)


 همان طور كه پيشتر اشاره كردم در آن شرايط بحرانى كه فشار داخلى و خارجى زياد بود و ما هم دستمان خالى، اگر توكل به خدا نبود و به صحبت‏هاى امام توجه نمى‏كرديم كم مى‏آورديم، ولى باز هم در آن شرايط روى فرم بوديم و رجز مى‏خوانديم.


 از آن به بعد جبهه‏ى دارخوين يكى از بانظم‏ترين مناطق عملياتى شد زيرا يك سازمان‏دهى خوبى كرديم. جبهه‏ى دارخوين از جنوب اهواز و از روستاى »نثاره« شروع مى‏شد، اين خط دفاعى كه در نزديكى »فارسيات« بود در غرب كارون قرار داشت بعد از آن ما در كفيشه و دارخوين و »انرژى اتمى« و البته در جناح غربى كارون نيرو داشتيم. تعداد اين رزمندگان كه در سنگرهايى به صورت چريكى و مخفى حضور داشتند؛ حداكثر در هر كدام از خطوط 30 نفر بود در حالى كه در مقابل هر كدام يك گردان مكانيزه از دشمن مستقر بود. بعد از انرژى اتمى، چون دشمن خود را در سلمانيه به رودخانه‏ى كارون چسبانده بود، ما خط دفاعى را از »دكل‏ابوذر« كه در روستاى »مسعودى« قرار داشت و پس از آن در سلمانيه و محمديه در شرق كارون ايجاد كرديم و سپس از حاشيه‏ى كارون به خط اصلى دفاعى مى‏رسيديم كه به خط »شير« معروف شده بود. پس از آن جبهه‏ى دارخوين در جناح شرقى خط شير تحت‏تأثير آب گرفتگى »هور شادگان« بود و به خط دفاعى جاده‏ى ماهشهر مى‏رسيد.


 اين مناطق دفاعى كه عرض كردم با طولى حدود 60 تا 70 كيلومتر جبهه‏ى دارخوين را تشكيل مى‏داد. من احمد فروغى را كه بعداً در عمليات آزادسازى بستان به شهادت رسيد، به عنوان معاون خود انتخاب كردم و با راه‏اندازى يك ستاد فرماندهى خوب و توانمند و انتخاب فرماندهان توجيه و شجاع براى هر خط دفاعى، به كارها سر و سامان داديم. تا آنجا كه به ياد دارم در اولين تقسيم كار، اكبر صاحبان به عنوان فرمانده خط دفاعى نثاره، قربانعلى عرب براى خط دفاعى كفيشه و دارخوين، رضا شكرچى فرمانده خط دفاعى انرژى اتمى، امان‏الله مكارم خط دفاعى سلمانيه و در خط شير كه جبهه‏ى مقدم و اصلى بود حسين خرازى فرماندهى را پذيرفت. رضا رضايى را به عنوان مسؤول عمليات جبهه‏ى محمديه كه خط شير را در كنترل خود داشت و رضا حبيب‏اللهى را به عنوان معاون او انتخاب كردم و هر يك از اينها براى خود معاون اول و دوم قوى انتخاب كردند.(175( در ستاد فرماندهى كه در دارخوين مستقر بود، اصغر صبورى مسؤول تداركات و پشتيبانى، على اسحاقى اطلاعات، مصطفى ربيعى، عمليات و مخابرات و سيدعلى بنى لوحى به عنوان مسؤول ستاد انتخاب شدند. به اين صورت زمينه لازم براى كادرسازى و رشد نيروها فراهم شد. نيروهايى كه بعدها موفق شدند در تشكيل لشكر امام حسين (ع( لشكر كربلا و لشكر نجف اشرف و تيپ‏هاى قمر بنى هاشم، پانزده خرداد و چهل صاحب‏الزمان (عج( نقش كليدى ايفا كنند و در اوج جنگ و گسترش ساختار و سازمان رزم سپاه، مسؤوليت تشكيل سپاه سوم صاحب الزمان (عج( را به عهده گيرند.


 در اينجا لازم است به حضور مؤثر شهيد حجةالاسلام والمسلمين »مصطفى ردانى‏پور« در جبهه‏ى دارخوين اشاره كنم كه اين‏جانب وجود او را در دوران دفاع مقدس به مثابه‏ى لطف و عنايت خاصه‏ى حضرت حجةابن‏الحسن (عج( و انتخاب شده از جانب خدا براى روزگارى خاص مى‏دانم.


 
 اولين عمليات عليه دشمن


 حالا ما در آغاز راهى قرار گرفته بوديم كه نمى‏دانستيم عبور از آن چند سال طول مى‏كشد براى ما مهم‏ترين موضوع، اجراى فرمان امام (ره( بود. بچه‏ها، همه قبراق و سرحال براى حمله به عراقى‏ها لحظه‏شمارى مى‏كردند. اگر ما در كردستان تپه‏ها و كوه‏ها رابايد مى‏گشتيم تا چند ضدانقلاب مسلح پيدا كنيم، در جبهه‏ى دارخوين يك لشكر زرهى را در پيش‏رو داشتيم. گفتم كه ما از سخنان امام (ره( زنده مى‏شديم و جان مى‏گرفتيم. آن حضرت دو سخنرانى معروف دارند كه مربوط به همين دوران آبان ماه سال 1359 است كه يكى از آنها مربوط به همه مى‏شود و مردم تكليف خود را با شنيدن آن فهميدند و سخن دوم اتفاقاً مخصوص ما بود و برو بچه‏هاى جبهه‏ى در محاصره‏ى آبادان.


 سخن اول اين بود كه فرمودند:  »اين جنگ اگر بيست سال هم طول بكشد ما ايستاده‏ايم.«(176)


 با شنيدن سخنرانى امام (ره( از راديو مابند پوتين‏هايمان را محكم‏تر كرديم و فهميديم كه مرخصى‏ها بايد دير به دير باشد يا اصلاً نباشد و اگر از پل‏هاى پشت سر يكى را خراب نكرده‏ايم، بايد آن يكى را هم خراب كنيم و باور كنيد بسيارى از بچه‏ها اين كار را كردند.


 سخن دوم مربوط به اين بود كه محاصره‏ى آبادان بايد، شكسته شود. مسأله مهم بود صدام روى تصرف آبادان مانور مى‏داد. چون اهواز را كه نتوانسته بودند بگيرند، مى‏گفتند ما در آبادان هستيم و تبليغ مى‏كردند.(177)


 هر آدم به ظاهر عاقل با تحليل مادى و نظامى، وقتى نقشه‏ى گسترش دشمن را در محاصره‏ى آبادان مى‏ديد مى‏گفت آبادان سقوط مى‏كند؛ اما امام سخنى فرمودند كه مانند بتون آرمه، همه چيز را محكم كرد:  »و من منتظرم كه اين حصر آبادان از بين برود و هشدار مى‏دهم به پاسداران، قواى انتظامى و فرماندهان قواى انتظامى كه بايد اين حصر شكسته بشود. مسامحه نشود در آن، حتماً بايد شكسته بشود.«(178)


 اين براى ما همه چيز بود و مهم‏تر از همه، تكليف شرعى. يعنى اگر آب و نان هم مى‏خورديم، به عشق اين بود كه زنده باشيم تا فرمان امام اجرا شود. فشار و بگو مگو شروع شد. يادم مى‏آيد »محمود پهلوان‏نژاد« كه در عمليات فرمانده كل قوا فرمانده يكى از محورهاى سه‏گانه بود و به شهادت رسيد در يكى از جلسات هفتگى در دارخوين، با آن سن و سال كم با شور و اشتياق فراوان استدلال مى‏كرد كه بايد همين امشب حركت كنيم و نبايد حرف امام زمين بماند.(179( البته ما هم همين را مى‏خواستيم، ولى بايد ساز و كارها را فراهم مى‏كرديم. اول تصميم گرفتيم يك ضرب شست و گوشمالى به عراقى‏ها بدهيم تا هم خودمان توان خود را بفهميم و هم دشمن لرزه در پاهاى خود احساس كند.(180)


 اولين حركت عليه دشمن، خواست خدا بود كه درست از آب دربيايد. ما هنوز خط درست و حسابى در جبهه‏ى محمديه نداشتيم يعنى آن خط شير كه اشاره كردم هنوز سر و سامان نگرفته بود. ما سلاح‏هاى انفرادى خود را بيشتر از كردستان آورده بوديم. همين سلاح‏هاى معمولى »ژ 3» و چند قبضه »آر. پى. جى«، يكى دو قبضه هم »خمپاره 60 و 80» داشتيم. خيلى زور زده بوديم و يك قبضه »كاليبر 50» هم راه‏اندازى كرده بوديم، فكر مى‏كرديم اينجا كردستان است كه مثلاً قبضه‏ى كاليبر 50 تعيين‏كننده باشد، چون عراقى‏ها روى هر تانك خود، يك »دوشكا« كه بهتر از كاليبر 50 بود داشتند. با اين حال به خود اعتماد داشتيم. حالا ما تصميم گرفته بوديم با اين نيروى حداكثر يك گروهان و مسلح به همين سلاح‏هاى پيش پا افتاده به دشمن حمله كنيم. جالب‏تر اينكه با اتوبوس به طرف محمديه رفتيم. حالا كه فكر مى‏كنم براى خودم هم عجيب است؛ اما دشمن ما چقدر نيرو داشت؟ براى شما مى‏گويم. يك لشكر زرهى حدوداً 400 دستگاه تانك و نفربر دارد. اگر اين لشكر 2 تيپ خود را از كارون عبور داده باشد و يك تيپ را احتياط نگه داشته باشد در يك منطقه‏ى محدود كه عمق آن 13 كيلومتر بود بيش از 250 تانك و نفر مستقر كرده بود. به آن توپخانه و گردان‏هاى پشتيبانى و هواپيماها را هم اضافه كنيد؛ اما در جبهه‏ى ما و در ستون نفرات ما كه راهى عمليات شده بود، تانك و زره‏پوش‏هاى نامرئى بود كه نتيجه‏ى گريه‏ها و توسلات شب گذشته‏ى امام، امت و همين نوجوانان بود كه غرور داشتند و سر از پا نمى‏شناختند.


 نزديك سلمانيه از ماشينها پياده شديم و راه افتاديم. به ستون و از دو طرف جاده بچه‏ها حركت كردند. خود من هم از ميان آنها شعار مى‏دادم و رجز مى‏خواندم، مثل دوره‏هاى آموزشى كه شعار مى‏داديم، اما حالا راستى راستى به طرف عراقى‏ها مى‏رفتيم. آن قدر قلب‏هايمان محكم بود كه من اطمينان دارم يك دست غيبى ستون را جلو مى‏برد. چند قدمى كه رفتيم تانك‏هاى عراقى به طرف ما تيراندازى كردند. شما فكر كنيد اين صحنه چقدر بايد ترسناك باشد؛ اما براى نيروهاى ما ديدن تانك‏هاى عراقى لذت‏بخش بود.آمده بودند تا دشمن را نابود كنند، تانك شكار كنند و به دشمن تفهيم كنند كه هر كس به خود جرأت دهد پا از گليم خود دراز كند و به مرز مقدس ايران اسلامى تجاوز كند با آتش قهر و خشم اين ملت طرف است. من بچه‏ها را تحريك مى‏كردم، داد مى‏كشيدم و الله اكبر مى‏گفتيم.(181)


 نيروهاى ما از چپ و راست دشمن را به آتش بستند، با همان 3  2 قبضه آر. پى. جى هفت. عراقى‏ها كه ديدند شليك آر. پى. جى‏ها حساب و كتاب دارد و به طرف آنها مى‏آيد سرگردان شدند، تا حالا هم چنين چيزى نديده بودند. يكى دو تانك آنها منهدم شد و بقيه فرار كردند بچه‏ها مثل شير خشمگين، الله اكبر مى‏گفتند و مى‏دويدند. ما به پيشروى خود ادامه داديم تا به سلمانيه رسيديم زيرا عراقى‏ها بدون توجه به همان تعداد اندك نيرو كه در منطقه داشتيم از محمديه هم گذشته بودند.


 ما در سلمانيه سازمان‏دهى مجددى كرديم و به محمديه رسيديم و يك بار ديگر عراقى‏ها را كه روى جاده آسفالت و نزديك محمديه سرگردان بودند تار و مار كرديم و به كانالى رسيديم كه مردم محلى از آن براى آبيارى نخل‏هاى سلمانيه استفاده مى‏كردند و حالا خشك شده بود.


 انگار دستى غيبى ما را به آنجا كشيد. بچه‏ها را در كانال مستقر كردم و شروع به سنگرسازى كرديم و حسنى فرمانده اين خط مقدم شد، »خط شير و نخل‏هاى محمديه« براى ما در ماه‏هاى بعد ميعادگاه عشق به شهادت شد و ما باور نمى‏كرديم كه راستى راستى بر سر سفره‏ى رحمت الهى نشست ه‏ايم.


 
 دوران مقاومت و مظلوميت


 با شكل‏گيرى خطوط دفاعى در جبهه‏ هاى دارخوين، كار اصلى شروع شد زيرا با مشخص شدن سنگرها و خطوط استقرار ما، دشمن شروع به حمله يا بمباران و گلوله‏باران كرد. لشكر 3 زرهى عراق اگر مى‏خواست به محاصره و سپس تصرف آبادان ادامه دهد بايد نيروهاى خود را از سمت شمال، يعنى از جبهه‏ى دارخوين گسترش دهد. غير از خط شير، در خطوط دفاعى انرژى اتمى و دارخوين و كفيشه هم به آنها فشار مى‏آوردند تا خود را به سه راه دارخوين برسانند من به دو تا از اين حملات اشاره مى‏كنم تا بتوانم مشكل اصلى آن مقطع را شرح دهم.


 در اواسط آبان ماه، عراقى‏ها از طرف جاده‏ى خرمشهر - اهواز يعنى از غرب كارون به روستاى دارخوين حمله كردند. هدف آنها اين بود كه در اين منطقه هم خود را به رودخانه‏ى كارون بچسبانند؛ اگر دشمن مى‏توانست در اين عمليات موفق شود و بماند؛ عمليات مهم بيت‏المقدس (آزادسازى خرمشهر( را با مشكل رو به رو مى‏كرد. در آن روز به محض با خبر شدن، عده‏اى را به فرماندهى مهدى نيلفروش‏زاده كه از دانشجويان دانشگاه اصفهان بود با قايق به آن طرف كارون اعزام كرديم. تا قايق بعدى برگشت كه بقيه را به منطقه‏ى حضور دشمن ببرد درگيرى شروع شد. آنجا پر از نخلستان بود (روستاى كفيشه(. هنگاميكه تانك‏ها وارد كوچه باغ‏ها شدند، يك مرتبه شليك آر. پى. جى را به طرف آنها شروع كردند، البته يكى دو قبضه آر. پى. جى بيشتر نداشتيم و عراقى‏ها كه انتظار حمله‏ى ما را نداشتند و يك بار هم بدون درگيرى اين مسير را آمده و برگشته بودند غافلگير شدند. مهدى نيلفروش‏زاده از آن بچه‏هاى پر و پا قرص بود كه مى‏فهميد دارد چه كار مى‏كند. آن چنان پرشور آر. پى. جى را شليك مى‏كند كه عراقى‏ها راهى جز فرار براى خود نمى‏بينند، اما رگبار تيربار آنها در قلب مهدى مى‏نشيند و در حالى كه ما اميد زيادى به آينده‏ى او بسته بوديم به شهادت رسيد.


 هرچند قبل از مهدى چند شهيد ديگر هم داده بوديم، ولى شهادت اين مرد دوست داشتنى كمر ما را شكست و موجى از غم و اندوه در بين بچه‏ها به وجود آورد به گونه‏اى كه حتى برادران كردستان هم پس از فهميدن شهادت او دگرگون شده و عده‏اى از آنها به دارخوين آمدند تا با انگيزه‏ى بيشترى پرچم او را سرافراز نگه دارند.


 به اين صورت دشمن كه آمده بود در حاشيه‏ى كارون بماند شكست خورد و براى هميشه از آنجا دور شد. بعدها ما از اين نقطه به عنوان سر پل عمليات بيت‏المقدس استفاده كرديم و به جاده‏ى استراتژيك »اهواز - خرمشهر« رسيديم.


 عراقى‏ها در همان آبان و اوايل آذر ماه هم دو حمله‏ ى ديگر به خط شير داشتند كه به يكى از آنها اشاره مى‏كنم.


 ما پس از كلى پيگيرى موفق شديم يكى از ديده‏بان‏هاى توپخانه‏ى ارتش و يكى دو قبضه توپخانه‏ى 105 را متقاعد كنيم كه در جلوى خط شير آتش بريزند. در اولين روز شروع ديده‏بانى نيروهاى خط شير با ديده‏بان جر و بحث مى‏كنند كه مثلاً چرا خوب كار نمى‏كنى و آنها قهر مى‏كنند و مى‏روند.(182( غروب آن روز من به خط شير رفتم و به بچه‏ها گفتم: »چرا مواظب حرف زدن خود نيستيد و اذيت مى‏كنيد.« يكى دو ساعت و شايد هم كمتر از غروب گذشته بود. آن شب يكى از خمپاره‏هاى خودمان يا عراقى‏ها روى لوله‏هاى نفت كه از كنار جاده‏ى آسفالت مى‏گذشت، خورده و آتش گرفته بود. ما در سنگر فرماندهى »محمديه« بوديم، حالا سنگر فرماندهى هم چيزى جز يك سنگر يك متر در سه متر بيشتر نبود. با ما تماس گرفتند كه عراقى‏ها قصد حمله دارند. بچه‏ها در حين عبور نيروهاى پياده‏ى دشمن از كنار شعله‏هاى آتش، آنها را ديده بودند. نيروهاى خط شير آن شب غوغا كردند و »حسين خرازى« نشان داد كه فرمانده‏اى توانمند، شجاع و اهل توكل به خداست. امتداد خط شير تا جاده‏ى آسفالت حدود 100 متر فاصله داشت و اگر ما سكوت مى‏كرديم و مى‏گذاشتيم عراقى‏ها از ميان ما عبور كنند، امكان‏پذير بود. در آن شب حسين يكى يكى نيروهاى خود را در محل مناسب چيد. عراقى‏ها كه بيشترشان كماندو و كارآزموده بودند پيشروى خود را شروع كردند. سربازان دشمن از ميان نيروهاى ما كه در كمين نشسته بودند عبور مى‏كردند و حتى بچه‏ها يكى يكى آنها را مى‏شمردند. تانك‏هاى آنها هم از ميان بچه‏ها عبور كرد. ما هم كمى عقب‏تر در محمديه عمليات را كنترل مى‏كرديم و صداى زنجير چرخ تانك‏ها را مى‏شنيديم كه به خط دوم كه خط كبوتر نام داشت نزديك مى‏شدند. ما عراقى‏ها را در يك مثلث مرگ قرار داده بوديم. جالب اين بود كه هيچ كس نمى‏ترسيد. بچه‏ها از اينكه دشمن را در كمين خود قرار داده بودند، لذت مى‏بردند.(183)


 در آخرين لحظات كه نيروهاى قراول دشمن به خط كبوتر نزديك شدند هماهنگ كرديم و از عقب، نيروهاى خط شير عراقى‏ها را به رگبار و آر. پى. جى بستند. تانك‏ها هول كردند و دور خود مى‏چرخيدند. آن شب تا نماز صبح بچه‏ها از دشمن مى‏كشتند و درگيرى ادامه داشت. من حالا كه پس از بيست و چهار سال خاطره‏ى آن شب را به خاطر مى‏آورم از عظمتى كه ياران امام آن شب، آن هم با دستان خالى، به وجود آوردند به خود مى‏بالم. آن شب دشمن تعداد زيادى كشته داد و حدود 15 نفر از آنها هم اسير شدند. چند تانك و نفر بر آنها منهدم شد و يكى دو تا هم غنيمت گرفتيم. اين اولين تجربه‏ى بزرگ ما در مقابله و دفع حملات دشمن بود.


 در چنين شرايطى ما احتياج به مهمات داشتيم، احتياج به سلاح‏هايى ماننده خمپاره، تفنگ 106 و توپخانه داشتيم. براى آوردن يك دستگاه لودر يا بلدوزر بايدبه همه التماس مى‏كرديم. بله خط دفاعى مهمى تشكيل شده بود ولى از همكارى و همراهى خبرى نبود. اين مشكل اصلى ما شده بود. من هفته‏اى دو بار به اهواز مى‏رفتم تا سلاح و مهمات تهيه كنم. حضرت آيت‏الله خامنه‏اى  هم كه آن زمان نماينده‏ى حضرت امام در شوراى عالى دفاع و امام جمعه‏ى تهران بودند در ستاد جنگ‏هاى نامنظم كه با شهيد چمران راه انداخته بودند، مستقر مى‏شدند. ما كسى را جز ايشان نداشتيم، مى‏رفتم آنجا و با ديدن ايشان اولاً خستگى از تنم خارج مى‏شد و بعد شروع مى‏كردم به گله و شكايت و خلاصه آقاى خامنه‏اى سنگ صبور ما شده بودند.(184( همين طور لبخند مى‏زدند و گوش مى‏دادند. ما كه خالى مى‏شديم از غصه، ايشان يك دستى به سر ما مى‏كشيدند و مى‏گفتند: »آقا جان بايد صبر كنيد. شما راه امام حسين را انتخاب كرده‏ايد.« ما مى‏دانستيم كه در كشور امكانات هست، ولى به ما نمى‏دهند و حضرت آقا هم اين را مى‏دانستند.(185( در هر صورت يك چيزى مى‏گرفتيم و به دارخوين بر مى‏گشتيم. باور كنيد از همان زمان ايشان هيبت و نفوذ كلامى داشتند كه مثال زدنى است.


 ما يك سهميه‏ى خيلى كم خمپاره 81 و 120 داشتيم، مثلاً روزى پنج عدد، كه هفته‏اى سى، چهل گلوله خمپاره مى‏شد. نيرويى داشتيم به نام »حسن عابدى« كه بعدها شهيد شد، ايشان بچه‏ى زرنگى بود برگه‏ى سهميه را به »شادگان« مى‏برد و خلاصه هر وقت مى‏رفت نيسان را پر مى‏كرد و مى‏آمد يعنى پنج شش برابر. يك بار به او گفتم چكار مى‏كنى؟ گفت: »هيچى به برادران انباردار ارتش مى‏گويم آقاى خامنه‏اى سلام رساندند و گفتند ماشين را پر كنيد.«


 ايشان اين را به شوخى به بچه‏هاى ارتش مى‏گفت، ولى آنها به خاطر علاقه‏اى كه به امام و ياران امام داشتند، توجهى به دستور بنى‏صدر و دار و دسته‏ى او نمى‏كردند و تا آنجا كه امكان داشت به ما كمك مى‏ كردند.


 اين شرايط بلاتكليفى و بعضاً برخوردهاى لفظى تا زمانى كه بنى‏صدر فرمانده كل قوا بود ادامه داشت علت آن هم اين بود كه وى حضور نيروهاى حزب اللهى را در صحنه‏ى جنگ نمى‏پذيرفت و در حقيقت جنگ را وسيله‏اى براى مطرح شدن خود و بى‏رنگ كردن خط امام مى‏دانست.


 
 رنگ خدايى جبهه‏ ها


 اگر بخواهيم يك تقسيم‏بندى زمانى براى دوران يك ساله‏ى اول جنگ انجام دهيم اين‏گونه خواهد بود كه از شروع تجاوز تا سقوط خرمشهر مرحله‏ى اول مى‏تواند باشد. دشمن تقريباً همه‏ى پيشروى‏هاى خود را تا اين تاريخ انجام داد؛ پس مرحله‏ى اول، مرحله‏ى پيشروى و در انتها توقف دشمن در خطوطى پدافندى و نامطمئن است. مرحله‏ى دوم، فاصله‏ى زمان ياد شده يعنى چهارم آبان ماه 1359 تا شروع سلسله عمليات بزرگ است كه به يك معنا عمليات ثامن‏الائمه (ع( براى شكستن محاصره‏ى آبادان در پنجم مهر ماه 1360 است، يعنى 11 ماه. من اين مدت يازده ماه را دوران خودسازى نام گذاشته‏ام. اين دورانى است كه ما توانسته‏ايم بعد الهى و روحيه‏ى شهادت‏طلبى را در نيروهاى خود تقويت كنيم. در اين مدت يك ساله، سنگر به سنگر يك رنگ خدايى دارد. خط مقدم، رفتار و خلق و خو، خواب و خوراك و خلاصه آنچه شما در جبهه‏ى خودى مى‏بينيد نشانه‏اى از توحيد و عشق به خدا در آن ديده مى‏شود. البته اين نتيجه‏ى تربيتى است كه امام كرده است. اين جمله‏ى امام معروف است در همان روزهاى اول جنگ كه فرمودند: »ايران يك موجود الهى است كه هيچ چيز او را صدمه نخواهد زد.«(186)


 من اشاره‏ى مختصر به بعضى ابعاد معنوى رزمندگان خواهم كرد. اول آن روحيه‏ى توكل بود. حالا شما تمام اين ابعادى كه عرض مى‏كنم، كامل آن را در شخص حضرت امام (ره( مى‏توانيد پيدا كنيد. بله از همان اولين روزهاى شروع تجاوز، آنها كه راهى صحنه‏ى نبرد شدند توكلشان به خدا بود. اين اولين گام بود تا خدا به آنها كمك كند. دوم روحيه‏ى توسل بچه‏ها بود. همان‏طور كه پيشتر اشاره‏اى مختصر داشتم شهيد حجةالاسلام والمسلمين ردانى‏پور، روحيه‏ى توسل به ائمه‏ى معصومين را در جبهه‏ها تقويت مى‏كرد. يادم مى‏آيد در دوره‏اى كه ما به عمليات فرمانده كل قوا نزديك مى‏شديم آنچنان با دعاها و برنامه‏هاى خود به قول معروف سيم بچه‏ها را وصل مى‏كرد كه قابل تصور نيست يعنى شما به عينه احساس مى‏كرديد كه ائمه‏ى معصومين عليهماالسلام دست بچه‏ها را گرفته‏اند و يارى مى‏كنند.(187)


 رنگ خدايى جبهه‏ها در رزق حلال و مطهرى كه بچه‏ها از آن استفاده مى‏كردند هم ديده مى‏شد. شما فكر مى‏كنيد يك نوجوان يا جوان كه بايد درگير و دار زندگى شهرى به گناه آلوده شود حالا در جبهه و سنگرهاى آن ماه به ماه، گناه كه نمى‏كند هيچ، اعمال مستحبى هم از او سلب نمى‏شود. به آن رزق حلال هم اضافه كنيد ببينيد چه معجونى ساخته مى‏شود. معلوم است چنين رزمنده‏اى، اهل توكل و توسل، دور از هر نوع گناه و معصيت كه حتى روزه‏هاى مستحبى او ترك نمى‏شود و اهل نماز شب و راز و نياز هم هست، به چه درجه‏اى از عرفان مى‏رسد. مى‏توانيد تصور كنيد كه چنين كسى در كجاى ارض الهى سير مى‏كند؟ امام اين بچه‏ ها را خوب شناختند كه مى‏فرمايند:  »من شرمم مى‏آيد كه خود را در مقابل اين عزيزان سرشار از ايمان و عشق و فداكارى به حساب آورم، آنان با عشق به خداى بزرگ به معشوق خويش پيوستند و ما هنوز در خم يك كوچه هم نيستيم.«(188)


 من حالا ياد يكى از مردان عجيب و غريب جنگ افتادم. هم يادى از او بكنم و هم مطلبى را كه از او مى‏شنيديم و بى‏ارتباط با اين »رنگ خدايى« بچه‏ها نيست عرض كنم. ايشان مرد ميانسالى بود به نام »حاج على عابدينى‏زاده« كه از اصفهان به دارخوين اعزام شده بود. پس از عمليات فرمانده كل قوا، ما يك خاكريز بلندى لب كارون زديم و بر عكس قبل از عمليات كه خط دفاعى ما ديده نمى‏شد و حالت چريكى داشت، خط و خاكريز به طور كامل مشخص بود و عراقى‏ها وجب به وجب آن را به گلوله بسته بودند. به خصوص در حاشيه‏ى كارون، اگر كسى سر خود را بالا مى‏آورد تك تيراندازهاى دشمن او را به شهادت مى‏رساندند. برادران آمدند و گفتند كه يك پيرمردى آمده در خط و از خاكريز بالا مى‏رود و در كنار كارون وضو مى‏گيرد و بدون سينه‏خيز و دويدن، خيلى آرام باز مى‏گردد. ما ايشان را ملاقات كرديم. ديديم درست است. او به درجه‏ى يقين رسيده بود. زحمت كشيده و روى خودش كار كرده بود. آيه »وجعلنا« را مى‏خواند و مى‏گفت »عراقى‏ها كور هستند مرا نمى‏بينند« يك خصلت‏هاى جالبى داشت. نانوا هم بود. از خط كه مى‏آمد عقب، نان مى‏پخت و دست او تا كتف از شدت حرارت تنور و تداوم پختن نان سوخته بود. ايشان در چزابه شهيد شدند، مى‏خواهم اين را عرض كنم كه اين شهيد يك ماجراى جالبى را براى افرادى كه از بيرون جبهه مى‏ آمدند.

 

 

مثلاً خبرنگاران خارجى، تعريف مى‏كرد. مى‏گفت:  در اين جبهه بچه‏ها صبح تا شب با هم دعوا مى‏كنند. يكى سر غذا خوردن دعوا مى‏كند، يكى هم براى ظرف شستن و تميز كردن سنگر، يكى هم در موقع نگهبانى دادن در سنگرهاى كمين كه خطرناك است بله براى انجام اين سه كار با هم دعوا مى‏كنند. البته براى غذا خوردن، يكى مى‏گويد تو بخور آن يكى مى‏گويد نه من نمى‏خورم تو بخور. براى ظرف شستن هم دعوا مى‏كنند براى اينكه همه مى‏خواهند ظرف‏ها را بشويند و مخصوصاً براى نگهبانى در سنگر كمين كه دعوا حتى به جنجال و داد و قال هم كشيده مى‏شود و مى‏گويند نه من مى‏روم زيرا تو اگر بروى ممكن است كشته شوى.«


 اين را ايشان به حالت طنز كه واقعيت هم بود بيان مى‏كرد و در حقيقت جبهه‏هاى ما اين گونه بود. من يادم مى‏آيد وقتى به حسين خرازى پيشنهاد كرديم كه بياييد فرمانده جبهه‏ى دارخوين شود نمى‏پذيرفت و گريه مى‏كرد آن قدر اصرار كرديم و بالاخره تكليف شرعى كرديم تا پذيرفت و البته وقتى هم پذيرفت سنگ تمام گذاشت. حسين هم راستى راستى از معدود افرادى بود كه همه‏ى وجودش رنگ خدايى داشت.


 
 ستاد عمليات جنوب
 به يارى خدا جبهه‏ى دارخوين به گونه‏اى خوب سر و سامان گرفت و مسؤولين و همه‏ى نيروها با هدف شكستن حصر آبادان برنامه‏هاى كارى جبهه را تنظيم مى‏كردند. در حقيقت از همان اولين روز ابلاغ فرمان امام (ره( بچه‏ها شناسايى را شروع كردند كه در جاى خود به آن اشاره خواهم كرد. در حالى كه من فكر و ذهن خود را در چارچوبه‏ى جبهه‏ى دارخوين تنظيم و كارها را زمان‏بندى كرده بودم بنا به توصيه‏ى شهيد عالى مقام سرلشكر »يوسف كلاهدوز«، قائم مقام فرمانده كل سپاه و معرفى شهيد بزرگوار »آيت‏الله محلاتى«، نماينده‏ى حضرت امام در سپاه؛ مسؤوليت ستاد عمليات جنوب را پذيرفتم.(189( »احمد فروغى« از آن يكى يك‏دانه‏هاى جبهه بود. پاسدارى توانمند، شجاع و متدين كه آينده‏اى بسيار روشن در انتظار او بود و به‏خصوص من به او اميد زيادى بسته بودم. احمد را به عنوان فرمانده جبهه‏ى دارخوين معرفى كردم و به قول معروف بقچه‏ى كوچك لباس‏هاى خود را برداشتم و در حالى كه دل و جانم را پيش بچه‏هايى كه دوستشان داشتم مى‏گذاشتم، راهى اهواز شدم و به اين ترتيب ستاد عمليات جنوب كه پايه‏هاى اوليه آن توسط برادر شهيد و عزيزم »داوود كريمى« نهاده شده بود، ادامه‏ى حيات داد.


 در آغاز من با انتخاب افرادى لايق، توانمند، مؤمن، شجاع و تحصيل‏كرده كه سابقه‏ى نظامى‏گرى هم داشتند كارها را سامان دادم و افراد لايقى چون سردار رشيد(190( جانشين اين‏جانب و سردار حسن باقرى (حسن افشردى( مسؤول اطلاعات و سردار سيدمحمد حجازى مسؤول اعزام نيرو و برادر مهندس احمدپور مسؤول تداركات ستاد عمليات جنوب بودند. ستاد عمليات جنوب تقسيم‏بندى جبهه‏هاى جنگ خوزستان را به اين صورت ساماندهى كرد: از شمال خوزستان به جنوب:

  1. محور عملياتى دزفول در غرب رودخانه‏ى كرخه، كه بيشتر نيروهاى پاسدار و بسيجى دزفول و شوشتر بودند به فرماندهى برادر رئوفى‏ نژاد.

  2. محور عملياتى شوش در غرب شوش، با فرماندهى شهيد دكتر مجيد بقايى و جانشينى برادر مرتضى صفارى.

  3. محور عملياتى سوسنگرد، با فرماندهى برادر احمد غلامپور (در اين محور برادران، عزيز جعفرى و حجةالاسلام بشر دوست و عندليب حضور فعال داشتند.)

  4. محور عملياتى دارخوين، به فرماندهى حسين خرازى.

  5. محور عملياتى فياضيه به فرماندهى برادر احمد كاظمى و جانشينى يدالله كلهر.

  6. محور عملياتى ايستگاه هفت و ايستگاه 12 آبادان به فرماندهى برادر جعفر اسدى و مرتضى قربانى.


 فرماندهان اين محورها هر هفته يك روز در ستاد عمليات جنوب (محل سابق گلف( يا پايگاه منتظران شهادت جمع مى‏شدند و ضمن ارايه‏ى گزارش محور عملياتى خودشان، وضعيت نيروهاى دشمن و مشكلات و نيازهاى محور خودشان را از نظر نيروى انسانى، خوردو، تجهيزات و.. اعلام مى‏كردند. در اين جلسات تدابير فرماندهى و دستورهاى عملياتى براى هر يك از محورها معين مى‏ گرديد و به صورت مكتوب به آنها ابلاغ مى ‏شد.


 از ستاد عمليات جنوب، ارتباطات مخابراتى بى‏سيم، با تمام محورهاى عملياتى برقرار بود و به صورت 24 ساعته از وضعيت جبهه‏هاى مختلف جنوب مطلع بوديم.


 يكى از فعاليت‏ها و اقدامات ستاد عمليات جنوب، برگزارى دوره‏هاى آموزشى - تخصصى فشرده دو يا سه روزه‏ى نيروهاى تازه نفسى بود كه به صورت بسيجى از شهرستان‏هاى مختلف ايران به جبهه‏ى جنوب اعزام مى‏شدند. اين آموزش‏ها عبارت بود از تعليم شليك با آر. پى. جى هفت، كار كردن با تيربارهاى مختلف و انواع خمپاره‏اندازها، خنثى كردن انواع مين‏ها كه عراقى‏ها كار مى‏گذاشتند. مسؤوليت آموزش به عهده‏ى شهيد »احمد حجازى« و شهيد »خياط ويس« بود.


 در واقع ستاد عمليات جنوب علاوه بر ستاد فرماندهى جبهه‏هاى جنوب، به عنوان پايگاه آموزشى نيروها نيز فعاليت مى‏كرد و بعد از اتمام دوره‏هاى آموزشى، كليه‏ى برادران سپاهى و بسيجى را به محورهاى مختلف عملياتى اعزام مى‏كرد. در اينجا خوب است به ذكر خاطره‏اى شيرين از حضور نيروهاى بسيج لرستان اشاره كنم.


 يك روز كه در ستاد عمليات جنوب حضور داشتم، اتوبوسى از دليرمردان لرستان با لباس‏هاى زيباى محلى و كلاه‏هاى نمدى با انواع تفنگ‏هاى برنو لوله بلند و لوله كوتاه و ام يك وارد ستاد عمليات جنوب شد.


 وقتى اين غيور مردان لرستانى از ماشين پياده شدند، رئيس آنها با همان لهجه‏ى لرستانى رو كرد به من و گفت: »ما آمده‏ايم عراقى‏ها را از خوزستان بيرون كنيم.«


 من به برادر حجازى مسؤول اعزام نيرو گفتم: »وضعيت اعزام اين برادران را به خطوط نبرد مشخص كنيد.«


 برادر حجازى آنها را به جبهه‏ى سوسنگرد اعزام كرد، اما بعد از گذشت يك روز از اعزام آنها خبر آوردند كه برادران لرستانى به ستاد بازگشتند و رئيس آنها گفته است:  »آقا، اين‏جا جنگ، جنگ نامردى است، اينها (عراقى‏ها( از دور ايستاده‏اند و با گلوله‏ى توپخانه ما را مى‏زنند، بهتر است ما را به يك جايى بفرستيد كه جنگ مردانه باشد.«


 برادر حجازى آنها را به جبهه‏ى شوش اعزام كرد. آنها هم در تپه‏هاى غرب رودخانه كرخه و غرب شوش مستقر شدند.


 پس از گذشت دو هفته كه من به محورهاى مختلف عملياتى سر مى‏زدم، به محور عملياتى شوش رفتم، فرمانده آن محور به من گفت: »در يكى از سنگرهاى خط مقدم اين محور، يك پيرمرد لرستانى با صفا و با نشاطى حضور دارد و بهتر است كه او را از نزديك ببينيد.«


 به اتفاق او رفتم، ديدم يكى از همان پيرمردهاى غيور لرستانى با كلاه نمدى و ابروهاى پرپشت با همان تفنگ برنو بلند دوربين‏دار، راحت و آسوده در سنگر به طرف دشمن نشانه‏گيرى مى‏كند، در حالى كه يك كترى چاى با مقدارى نان خشك و يك پاكت سيگار هم در كنارش بود و لحظه‏اى هم سيگار از لبش جدا نمى‏شد، ولى با حوصله و دقتى بسيار، سر عراقى‏ها را در آن سوى خاكريز هدف قرار مى‏داد و تيرهايش خطا نمى‏رفت. بچه‏هاى مستقر در اين محور مى‏گفتند اين پيرمرد روزانه 3 تا 5 عراقى را شكار مى‏كند...


 
 دشت  آزادگان، قطعه‏اى از بهشت


 »چزابه« نقطه‏اى مرزى در دشت آزادگان است و شهرهاى بستان، سوسنگرد، حميديه و هويزه نيز در همين منطقه است. وقتى به دشت آزادگان وارد مى‏شويد به خاطر كشاورزى وسيع و مردمى سخت كوش، زندگى و حيات را با تمام وجود درك مى‏كنيد. دشمن از همان اولين روز شروع جنگ، تهاجم به اين دشت دوست‏داشتنى را آغاز مى‏كند. پس از چزابه و روستاهاى آن، »بستان« با مقاومتى اندك و متناسب با تعداد بسيار كم مدافعان، سقوط مى‏كند و دشمن با استفاده از جاده‏ى آسفالت به طرف سوسنگرد پيشروى مى‏كند. پس از خرمشهر مى‏توان گفت كه شديدترين مقاومت‏ها در سوسنگرد صورت مى‏گيرد و مردم محلى همراه با پاسداران و مردمى كه اسلحه‏اى پيدا كرده‏اند و به صفوف مقاومت پيوسته‏اند آن قدر مى‏جنگند كه بيشتر آنها به شهادت مى‏رسند. وقتى دشمن به سوسنگرد و بستان وارد مى‏شود بدترين جنايات را مرتكب مى‏شود.(191( و در كمال تأسف در موارد مختلفى به ناموس مردم هم تجاوز مى‏كنند. اينها را به اين خاطر مى‏گويم كه بدانيم و فراموش نكنيم كه اگر هر دشمنى از مرزها عبور كند مرتكب جنايت و تجاوز مى‏شود.(192( و يك ملت سربلند و افتخار آفرين نمى‏گذارد مرزهايش دستخوش حملات بيگانگان شود.


 عراقى‏ها حتى تعدادى از جوانان عرب را كه اسير مى‏كنند به شهادت مى‏رسانند و پاسداران را نيز پس از شكنجه و گرفتن اطلاعات نظامى شهيد مى‏كنند. آن روزها به ما اطلاع رسيد كه فرماندهان رده بالاى عراقى ابلاغ كرده‏اند كه همه‏ى پاسداران در صورت اسير شدن بايد اعدام شوند.(193( پس از آن ما از بچه‏ها خواستيم لباس سبز سپاه را در صحنه نبرد نپوشند و با لباس بسيجى وارد عمليات شوند.


 دشمن پس از عبور از سوسنگرد در روستاهاى حميديه نيز جنايات زيادى مرتكب مى‏شود و اهواز در آستانه‏ى سقوط قرار مى‏گيرد و چنان‏چه قبلاً اشاره كردم با پيام حماسى حضرت امام (ره( آن عمليات محدود، ولى اثربخش به فرماندهى غيور اصلى عراقى‏ها را به فرار و عقب‏نشينى وادار كرد.


 پس از آن در دو سه كيلومترى سوسنگرد، لشكر 9 زرهى عراق پدافند كرد و ما در حاشيه‏ى كرخه و در آخرين خانه‏هاى سوسنگرد سنگربندى كرديم. براى دشت آزادگان هم به اين صورت دوران مقاومت و سازندگى شروع شد.


 آنچه بايد يادآورى كنم حضور شهيد بزرگ اسلام، دكتر مصطفى چمران در اين منطقه بود. يك تقسيم‏بندى شده بود براى خطوط در جبهه‏ى جنوب و اين محور و سپس خط دفاعى روستاى »دهلاويه« به نيروهاى تحت امر دكتر چمران كه ستاد جنگ‏هاى منظم را تشكيل مى‏دادند واگذار شده بود. دكتر چمران كه بايد از او به عنوان عارف جبهه‏ها ياد كنم انسان كاملى بود كه در اوج بحران داخلى خرداد ماه سال 60 در دهلاويه به شهادت رسيد. چمران و بنى‏صدر دو نمونه‏ى كاملاً متضاد بودند. دكتر چمران تحصيل‏كرده‏اى بود كه دكتراى خود را از آمريكا گرفت و بعد راهى لبنان و فلسطين شد. بنى‏صدر هم دكتراى خود را در اروپا و فرانسه گرفته، به ظاهر آمده بود كه به انقلابى كه مردم كرده بودند خدمت كند، ولى مبارزه‏ى با نفس از چمران كسى را ساخت كه حضرت امام بزرگترين و پرارزش‏ترين پيام را براى شهادت او دادند.(194( و بنى‏صدر، با اينكه رئيس جمهور شد و فرمانده كل قوا هم بود به ايران و اسلام خيانت كرد، به گونه‏اى كه از مضمون سخنان امام نيز بر مى‏آمد كه از عملكرد او اصلاً راضى نيستند(195( و در حقيقت او كسى بود كه با جاسوسان سازمان سيا هم‏پياله شد.(196( اگر مردم ما، به خصوص مسؤولين نظام جمهورى اسلامى بخواهند براى زندگى خود و راهى كه مى‏پيمايند الگو و پند بگيرند - من اول از همه خودم را مى‏گويم - بايد خط مشى و زندگى سياسى و عبادى اين دو نفر را به دقت مطالعه كنند كه به راستى نشان‏دهنده‏ى راه نور و راه ظلمت است. در تاريخ سراپا حماسه‏ى سوسنگرد و دشت آزادگان، كارنامه‏ى درخشانى از مقاومت وجود دارد. ما پس از عبور از دوران يكى دو ماهه‏ى اول جنگ كه در ارتفاعات الله‏اكبر، سوسنگرد و ارتفاعات رملى مقاومت مظلومانه مى‏كرديم،  خود را پيدا كرديم و عمليات‏هايى چون امام مهدى (عج( را عليه مواضع دشمن انجام داديم كه همه با پيروزى همراه بود و عراقى‏ها ناچار  شدند تا روستاى دهلاويه كه بعدها محل شهادت شهيد چمران شد عقب‏نشينى كنند.


 من اينجا در عبور مختصر از خاطرات دشت آزادگان، به عمليات هويزه اشاره مى‏كنم كه در تاريخ 15 دى ماه 1359 توسط برادران ارتش و هم‏راهى و حضور تعدادى از برادران پاسدار و بسيجى انجام گرفت و على‏رغم پيروزى اوليه و در هم شكستن خطوط مختلف ارتش عراق، به بن‏بست رسيد. در آن عمليات كه به »حماسه‏ى هويزه« معروف شد حجةالاسلام والمسلمين ابوترابى از جمله كسانى بودند كه به اسارت دشمن درآمدند و اثربخشى وجود آن مرد بزرگ در دوران اسارت حكايت از حكمت الهى در انجام بعضى اتفاقات دارد. ما در عمليات »نصر« كه به حماسه‏ى هويزه معروف شد به قله‏هاى جديدى از رشد و تعالى رسيديم. مرزهاى شهادت آن چيزى بود كه اثر جنبى آن مى‏توانست در راه بسيار سخت و دشوارى كه فرا روى خود داشتيم به ما كمك كند. اين شهادت‏ها، ارتباط توده‏ى مردم با صحنه‏هاى دفاع مقدس را بيشتر و ريشه‏دارتر كرد، به خصوص(197( كه مى‏توانست ياد و خاطره‏ى شهداى مظلوم دشت كربلا را در ذهن‏ها زنده كند.


 در اين عمليات حسين علم‏الهدى به شهادت رسيد. حسين از مردان بى‏نظيرى بود كه در مكتب امام حسين (ع( خود را ساخته بود.(198( او قبل از پيروزى انقلاب و در سال‏هاى 1356 گروه چريكى »موحدين« را تأسيس كرد و موفق شد اقدامات مهم و كوبنده‏اى را در شهرهاى مختلف عليه رژيم شاهنشاهى انجام دهد. ايشان در آخرين عمليات خود كه بمب‏گذارى در منزل فرماندار نظامى اهواز بود دستگير و به اعدام محكوم گرديد.


 حسين علم‏الهدى از آن الگوهاى مناسب و دست‏نيافتنى دوران جنگ تحميلى است كه در حقيقت مى‏تواند چراغ راه جوانان ما باشد. در حماسه‏ى هويزه، حسين شهادت را انتخاب كرد(199( و خون به زمين ريخته‏شده‏ى او و ياران مظلومش، زمينه‏اى بود تا ما بتوانيم ده ماه بعد عمليات طريق‏القدس را به انجام برسانيم. عمليات موفق و كوبنده‏اى كه نگذاشت مرزهاى جديدى براى صدام و حزب بعث شكل گيرد و انتقام اين امت در پاسخ به جنايات وحشيانه‏ى دشمن در شروع جنگ تحميلى بود.


 
 آمادگى براى عمليات


 ما در مدتى كه در ستاد عمليات جنوب بوديم يك برنامه‏ى مشخص براى بازديد از جبهه‏هاى مختلف داشتيم و سعى مى‏كرديم در هر زمان يكى از ما سه نفر، يعنى برادر رشيد يا حسن باقرى و يا بنده، در يكى از خطوط دفاعى حاضر باشيم و مسائل را از نزديك كنترل كنيم. البته برادر رشيد به خاطر مسؤوليت و سوابق ايشان در سپاه دزفول، بيشتر مسائل دشت عباس را كنترل مى‏كرد. ما نياز به يك استراتژى براى خارج كردن دشمن از خوزستان داشتيم و با الويتى كه  حضرت امام براى حصر آبادان مشخص كرده بودند معلوم بود كه ما هم روى آن حساس بوديم و بايد گزارش كار مى‏داديم؛ لذا اگر مى‏خواستيم شروع كنيم بهترين كار در مرحله‏ى اول آزادى آبادان از محاصره بود. بر و بچه‏هاى جبهه‏ى دارخوين روى اين مسأله بسيار فعال بودند. يك فكرى آن موقع در ذهن ما بود و آن اين بود كه اگر نمى‏توانيم يا بايد چند ماهى منتظر بمانيم تا حصر شكسته شود، لااقل به دشمن فشار بياوريم و مثلاً خطوط اول و دوم دفاعى او را بگيريم.


 از نظر نظامى آبادان در محاصره بود، ولى اگر ما خود را جمع و جور مى‏كرديم و توان اجراى عمليات را فراهم مى‏كرديم در حقيقت اين لشكر 3 زرهى عراق بود كه در محاصره بود، يعنى سه طرف او خطوط دفاعى آبادان و ماهشهر و دارخوين بود و در پشت سرش هم رودخانه‏ى كارون قرار داشت.


 در هر صورت يك فكرهاى اوليه‏اى جمع‏بندى شد و نيروهاى دارخوين اراده كردند كه عمليات اثرگذار خود را اجرا كنند. يك مقدمه‏اى داشت اين عمليات. اول اينكه فكر كرديم اگر بخواهيم فاصله‏ى حدود دو كيلومترى خود با دشمن را طى كنيم بسيارى از نيروهاى ما در حين پيشروى كشته مى‏شوند. فكر نيروها به اين رسيد و به راستى خدا اين فكر را در ذهن فرماندهان جبهه دارخوين آورد كه يك كانالى بزنند و خود را توسط آن كانال به دشمن نزديك كنند. آن طور كه در ذهن من هست فكر اوليه‏ى طرح را شهيد »پهلوان‏نژاد« داده بود. كندن كانال حدود سه ماه طول كشيد. شكل كانال به صورت T بود و عمق آن حدود 180 سانتيمتر و براى رسيدن به نزديكى دشمن نيروها 1750 متر كانال‏كنى كردند. اين يكى از جالب‏ترين ابتكارات و البته سخت‏ترين طرح‏هاى دوران دفاع مقدس بود.(200( البته براى اينكه كانال شناسايى نشود هر چه كندن آن ادامه پيدا مى‏كرد روى آن را با شاخه‏هاى خرما و علف‏هاى خشك مى‏پوشاندند و خاك آن را هم كه مرطوب و تازه بود توسط گونى به عقب خط مقدم مى‏آوردند. به اين صورت ما تا نزديكى خط دشمن جلو رفتيم. در داخل كانال هم هميشه چند نفر مسلح و آماده رزم بودند و بناى ما اين بود كه اگر گشت‏هاى عراقى آمدند و كانال شناسايى شد آنها را بكشند و به داخل كانال بياورند تا اطلاعاتى به خط دشمن برده نشود. در هر صورت تا شب عمليات به خير گذشت و كانال هرگز شناسايى نشد.


 كندن كانال فقط جزيى از طرح بود. در آن زمان بنى‏صدر اصلاً موافق اجراى عمليات نبود. هر وقت من به دارخوين مى‏رفتم نيروها فشار مى‏آوردند انگار كه همه‏ى تقصيرها به گردن من است. ما ناچار بوديم عمليات را به تصويب شوراى عالى دفاع برسانيم، ولى كار به بنى‏صدر گير داشت.(201( يادم مى‏آيد يك بار كه براى نيروهاى دارخوين سخنرانى مى‏كردم (اين در حالى بود كه آنها حتى سازمان‏دهى عمليات را هم كرده و فقط منتظر اجازه و فرمان بودند، آنها فشار مى‏آوردند و من توجيه مى‏كردم كه فلان و فلان.( يكى از نيروهاى خيلى جوان به نام على قوچانى كه بعداً از بهترين نيروهاى جنگ شد، بلند بلند مى‏گفت: »شما داريد وقت ما را تلف مى‏كنيد و ما را سر كار گذاشته‏ايد.« خلاصه آن قدر مرا در منگنه قرار دادند تا بالاخره چيزهايى كه نبايد بگويم را گفتم و به اصطلاح مقدارى افشاگرى كردم.(202)


 حتى يك روز بنى‏صدر از جبهه‏ى دارخوين بازديد كرد. در آنجا مسؤولين جبهه با او صحبت كرده بودند و نتوانسته بودند كه او را قانع كنند كه مى‏توانند عليه مواضع دشمن وارد عمل شوند.(203)


 خلاصه ما دست نيروهاى جبهه‏ى دارخوين را باز گذاشته بوديم و آنها همه‏ى كارهاى لازم را انجام داده بودند كارهايى مانند سازمان‏دهى، آموزش، جمع‏آورى و آماده نمودن مهمات مورد نياز و مهم‏تر از همه طراحى عمليات و به دست آوردن بهترين روحيه و آمادگى رزم براى اجراى آن. مسؤولين دارخوين حتى زمانى كه شهيد بهشتى به اهواز آمده بودند از ايشان دعوت كرده بودند كه ما مى‏خواهيم عمليات كنيم‏و شما بياييد براى بچه‏ها سخنرانى كنيد. يك چنين حال و هوايى بود، اما كار به تصويب بنى‏صدر گير داشت و او فرمانده كل قوا بود. مشكل ما فقط در جبهه‏ى دارخوين نبود، در جبهه‏هاى آبادان، سوسنگرد، هويزه، دهلاويه و در هر جايى كه ما مى‏خواستيم ابراز عقيده كنيم و طرح پيشنهاد دهيم، بنى‏صدر برخورد مى‏كرد. در هر صورت شرايط به همين صورت پيش رفت تا بحران داخلى شدت گرفت و قضايا به گونه‏اى ريشه‏اى حل گرديد.


 
بحران داخلى و عزل بنى‏ صدر


 بنى‏صدر از همان اولين روزهاى قرار گرفتن بر مسند رياست جمهورى مخالفت با خط امام را شروع كرد. البته جايگاه حضرت امام (ره) در بين مردم آن قدر رفيع بود كه كسى جرأت نداشت به صورت علنى سخنى عليه ايشان بگويد، ولى خوب معلوم بود كه شاخه‏ هاى اين خط مقدس را قطع مى‏كردند و كسانى مثل شهيد بهشتى مورد هجمه‏ى ناجوانمردانه قرار مى‏گرفتند. برو بچه‏هاى سپاه بيشتر از همه با بنى‏صدر مشكل داشتند، زيرا او به هيچ وجه براى نيروهاى حزب الهى احترام و ارزش قايل نبود و حتى شهيد بزرگوارمان صياد شيرازى را تحمل نكرد و با اينكه صياد شيرازى مردى فهميده، مؤدب و متدين بود و بخصوص براى احترام به فرامين امام (ره) تلاش مى‏كرد احترام بنى‏صدر را نگه دارد؛ ولى بنى‏صدر او را از كار بركنار كرد به گونه‏اى كه در مدت حدوداً نه ماهه‏ ى اول جنگ شهيد صياد مأمور به سپاه بود و از كار در ارتش بركنار شده بود.


 جدايى بنى‏صدر از مردم و خط امام در 14 اسفند 1359 كه مجاهدين خلق براى او در دانشگاه تهران ميتينگ گذاشتند، بيشتر شد. سازمان با حقه و نيرنگ بنى‏صدر را به دنبال خود مى‏كشيد، البته بنى‏صدر اعتقاد داشت كه حضرت امام چند ماهى بيشتر عمر نمى‏كنند و با توجه به اينكه نيروهاى سپاه هم او را قبول نداشتند تحليل او اين بود كه اگر سازمان مجاهدين را داشته باشد مى‏تواند بر قدرت تكيه داشته باشد.(204)


 در 14 اسفند، بنى‏صدر همراهى با سازمان را انتخاب كرد و به‏طور كامل از خط امام و مردم متدين ايران فاصله گرفت و آنها كه اهل تحليل بودند و يك كلمه از سياست مى‏دانستند تا پايان كار را فهميدند كه چه خواهد شد.(205( معلوم بود كه ما در صحنه‏ى نبرد مشكلمان دوچندان و همه‏ى كارها قفل بود.


 بعد از 14 اسفند بنى‏صدر علنى‏تر و بى‏پرواتر برخورد مى‏كرد، حتى يادم هست كه در مصاحبه با خبرنگاران نشريه‏ هاى خارجى، وقتى آنها شيطنت مى‏كردند و هدف آنها اين بود كه شكاف درون حاكميت را نمايش دهند، بنى‏صدر به آن دامن مى‏زد و با كنايه و حتى بى‏ادبى و پررويى برخورد مى‏كرد به‏گونه‏اى كه كم‏كم عليه حضرت امام موضع گرفت.(206)


 با اين حال حضرت امام مرتباً به بنى‏صدر نصيحت مى‏كردند. البته او فكر مى‏كرد كه اگر در صحنه‏ى جنگ نباشد، عراق پيش مى‏برد(207( يا اين طور القا مى‏كرد كه چون من فرمانده كل قوا هستم كسى نمى‏تواند با من كارى داشته باشد و خلاصه يك جنگ روانى راه‏انداخته بود تا اينكه حضرت امام آن جمله معروف را گفتند:  »نصيحت برادرانه خواهم كرد. نصيحت خاضعانه خواهم كرد؛ لكن اين را بايد همه بدانند آن روزى كه من احساس خطر براى جمهورى اسلامى بكنم، آن روزى كه من احساس خطر براى اسلام بكنم، آن روز اين‏طور نيست كه باز من بنشينم نصيحت بكنم. دست همه را قطع خواهم كرد.«(208)


 اما اين برخوردها فايده‏اى نداشت و در حالى كه بنى‏صدر فكر مى‏كرد كسى قادر نيست او را از قدرت خلع كند، امام با يك سطر او را از فرماندهى كل قوا خلع كردند(209( و چند روز بعد هم مجلس شوراى اسلامى رأى به عدم كفايت سياسى او داد و بنى‏صدر از رياست جمهورى هم خلع شد.


 به دنبال آن بنى‏صدر همراه با مسعود رجوى و خلبان شاه از ايران فرار كردند و فرانسه به آنها پناهندگى سياسى داد، در حالى كه صدام نيز طى پيامى آغوش خود را براى به ميهمانى رفتن او به بغداد، باز كرده بود.(210)


 درست زمانى كه نيروهاى جبهه‏ى دارخوين براى شروع عملياتى كه هنوز بنى‏صدر براى اجراى آن اجازه نداده بود آماده بودند، به يك‏باره راديو اعلام كرد كه ديگر بنى‏صدر در كار نيست و او از فرماندهى كل قوا عزل شده است.


 من آن زمان براى دومين بار طى چند روز در ميان نيروهاى جبهه دارخوين حاضر شده بودم. با مشخص شدن عزل بنى‏صدر، دست ما براى عمليات باز شد و تصميم گرفتيم نام عمليات را كه همان شب اجرا شد »عمليات فرمانده كل قوا« بگذاريم.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید