با گسترش جنگ، اوضاع كردستان هم بحرانى‏تر شد. ضد انقلاب كه نتوانسته بود به پايگاه‏هاى مقاومت در كردستان يعنى پادگان‏ها، مقرهاى نظامى و پاسگاه‏ ها آسيب برساند، حالا فرصتى يافته بود تا با كمك عراق ضربات اصلى و نهايى را وارد كند. ما در سنندج بوديم كه هواپيماهاى عراق فرودگاه و پادگان سنندج را بمباران كردند. همزمان بسيارى از شهرهاى ايران از جمله فرودگاه تهران بمباران شد. در كرمانشاه كه مركز نظامى ما در غرب كشور بود هواپيماهاى دشمن خانه‏هاى سازمانى ارتش را بمباران كردند و يكى از هواپيماهاى ميگ آنها در اولين روز سقوط كرد. ميگ‏هاى عراقى از بالاى سنندج يا پادگان خيلى خونسرد و با سقف پرواز پايين عبور مى‏كردند و حتى خلبانان آنها ديده مى‏شدند. مشخص بود كه روحيه‏ى آنها بسيار بالا بود و پيروزى را در دست‏هاى خود مى‏ديدند زيرا به آنها گفته بودند كه مقاومتى در كار نيست؛ اما اولين پاسخ، كوبنده بود و به همه روحيه داد زيرا بيش از 150 فروند هواپيماهاى جنگنده از پايگاه‏هاى ايران پرواز كردند و با بمباران‏هاى كوبنده، آن آرامش و اقتدار را از فرماندهى عراق گرفتند.(156( براى مردم و روحيه‏ى عمومى هم خوب بود. خلبان‏هاى خوبى از هوانيروز در كردستان مى‏شناختيم مانند شهيدان كشورى و شيرودى كه با شروع جنگ به پايگاه كرمانشاه رفته بودند و در غرب كشور عمليات مى‏كردند. در چند نوبت نيروهايى كه از سرپل ذهاب به سنندج برمى‏گشتند براى ما تعريف مى‏كردند كه بچه‏هاى هوانيروز غوغا مى‏كنند و ستون‏هاى زرهى دشمن را نابود كرده‏اند.(157)


 عراقى‏ها با حدود 6 لشكر زرهى و مكانيزه از غرب كشور وارد شده بودند. هدف آنها اين بود كه عمق استراتژيك بغداد تا مرز ايران را كه بسيار كم بود، مثلاً صد تا صد و پنجاه كيلومتر بيشتر كنند، لذا با سرعت به حضور خود در خاك ايران در استان‏هاى كرمانشاه و ايلام عمق بخشيدند.(158( در هر صورت شرايط جنگى روز به روز پيچيده و سخت‏تر مى‏شد. در همان روزهاى آخر شهريور كه صدام توافق‏نامه‏ى »الجزاير« را پاره كرد و تلويزيون بغداد هم آن را با آب و تاب نشان داد و سخنرانى تند و خصمانه‏ى صدام عليه ايران را پخش كرد(159( معلوم شد كه دشمنان انقلاب اسلامى ايران اهدافى فراتر از حل اختلافات مرزى، شط العرب و حتى تصرف خوزستان را مورد نظر دارند. يادم مى‏آيد در گزارشهاى محرمانه‏اى كه در اختيار داشتيم آنها به صورت علنى مصاحبه مى‏كردند و مى‏گفتند كه هدف ما نابودى جمهورى اسلامى ايران است.(160( اين برخوردها كه عموماً جنگ روانى بود و البته توان نظامى آن را هم براى عراق به وجود آورده بودند در رسانه‏هاى ايران به آن صورت منعكس نمى‏شد و مسؤولين تلاش مى‏كردند براساس نياز و كنترل افكار عمومى آنها را پخش كنند، ولى راديوهاى بيگانه آنها را با هدف جنگ روانى بيان مى‏كردند. معلوم بود مردمى كه گوش خود را به راديو »بى بى سى« و راديو »اسراييل« مى‏چسباندند بدنشان شروع به لرزيدن مى‏كرد و در محافل خصوصى و بحث‏هاى مردمى با وحشت و ترس با موضوع برخورد مى‏كردند. در مقابل افرادى كه به دهان امام راحل چشم دوخته بودند با قدرت، انگيزه، روحيه‏ى عالى، غيرت و نگاه شهادت‏طلبانه به مقوله‏ى جنگ نگاه مى‏ كردند.


 در اين شرايط كه دشمن آمده بود جمهورى اسلامى را نابود كند ضد انقلاب هم بال در آورده بود؛ زيرا عراقى‏ها با دو لشكر پياده‏ى كوهستانى كه به مرزهاى كردستان آورده بودند، مأموريت داشتند با اولويت اول ضدانقلاب را تجهيز كنند و سيل سلاح و مهمات را وارد ايران نمايند.


 تقويت ضد انقلاب در سطح وسيع باعث مى‏شد گسترش جنگ با استفاده از نيروهاى ضد انقلاب به نفع عراق به داخل كردستان كشيده شود و ما نتوانيم بخش عمده‏اى از نيروهاى درگير خود در كردستان را آزاد كرده راهى خطوط نبرد در نوار مرزى غرب و جنوب كشور كنيم. از سوى ديگر شرايط بين‏المللى جنگ - همان‏گونه كه قبلاً اشاره كردم - روز به روز به ضرر جمهورى اسلامى ايران، سخت‏تر مى‏شد زيرا صدام تلاش مى‏كرد جنگ را عربى كند؛(161( لذا فراتر از منافع عراق شعارهاى ناسيوناليسم عربى مى‏داد كه يكى از آنها تصرف جزاير سه‏گانه در خليج فارس بود. به اين ترتيب ما احساس مى‏كرديم بايد خود را براى يك جنگ دراز مدت مثلاً يكى دو ساله آماده كنيم. در حالى كه گسترش جنگ ابعاد تازه‏اى پيدا مى‏كرد ما در فرماندهى رده بالاى خود هماهنگ نبوديم. شوراى عالى دفاع، افراد مؤمن و انقلابى را در خود داشت، ولى هفت ماه قبل از شروع جنگ براى اينكه هر نوع بهانه‏اى از بنى‏صدر كه رئيس جمهور بود گرفته شود، حضرت امام مسؤوليت فرمانده كل قوا را به او داده بودند.(162( بدنه‏ى حزب اللهى ارتش و بچه‏هاى سپاه با بنى‏صدر مشكل داشتند و معلوم بود كه به كسانى چون حضرت آيت‏الله خامنه‏اى بيشتر رجوع و از اتفاقات مختلف گله مى‏كردند. ايشان هم هر چه در توان داشتند براى حل مشكلات مايه مى‏گذاشتند، ولى چندان فايده‏اى نداشت چون بنى‏صدر فرمانده اصلى بود و هر نوع اتفاق ساده‏اى را هم كه عليه او اتفاق مى‏افتاد فرداى آن روز در گزارش روزانه، در روزنامه‏اش كه »انقلاب اسلامى« نام داشت چاپ مى‏كرد و جوسازى مى‏ نمود.


 در هر صورت ما اولين ماه جنگ را در حالى به پايان مى‏رسانديم كه دشمن توانسته بود حدود 19000 كيلومتر از خاك جمهورى اسلامى ايران را تصرف كند و خرمشهر آخرين روزهاى مقاومت بزرگ خود را پشت سر مى‏گذاشت. در آن شرايط، دشمن در هيچ نقطه‏ى مطمئنى مستقر نشده بود و خطوطى كه مردم ما توانستند در آنجا عراقى‏ها را زمين‏گير كنند داراى چنان موقعيتى بود كه بعدها وبال گردن ارتش بعثى شد.


 
 مأموريت به جنوب كشور


 در اواخر مهر ماه 1359 توسط شهيد يوسف كلاهدوز قائم‏مقام فرمانده كل سپاه به من ابلاغ شد كه به خوزستان بروم. اوايل كه به كردستان رفته بوديم با آن چند نفر نيروى اصلى كه مسؤوليت داشتند عهد بستيم كه تا آخر در كردستان بمانيم و خود را وقف خدمت به اسلام در كردستان و مردم عزيز اين منطقه و حل بحران آن منطقه بكنيم. حالا شرايط به گونه‏اى پيش رفته بود كه بايد از بهترين دوستان و منطقه‏اى كه به آن عشق مى‏ورزيدم جدا شوم. از وقتى جنگ شروع شد نيروها فشار مى‏آوردند كه به غرب يا جنوب كشور بروند زيرا ماندن در كردستان به صبر و حوصله‏ى بيشترى نياز داشت و از طرف ديگر اتفاقاتى هم كه روز به روز در مقابله با تجاوز دشمن بعثى روى مى‏داد هر غيرتمند وطن‏پرستى را از خود بى‏خود مى‏كرد. ما ناچار بوديم كه با رفتن نيروها موافقت نكنيم البته آنها كه بسيجى بودند دستشان بازتر بود و وقتى به مرخصى مى‏رفتند ديگر برنمى گشتند. نيروهاى سپاه هم هر كدام نقشه‏اى مى‏كشيدند و مأموريتشان تمام شده و نشده، بهانه‏اى مى‏تراشيدند و راهى جبهه مى‏شدند. اين مهم‏ترين مشكل ما در آن روزها شده بود و عموماً به جر و بحث و ناراحتى كشيده مى‏شد. البته من هم از ديگران جدا نبودم و ته دلم مى‏خواست كه در درگيرى‏هاى كوچه‏هاى خرمشهر حاضر باشم اين حالت هر ايرانى بود. خوزستان و وجب به وجب آن فقط از آن خوزستانى‏ها نبود كه حالا كسى بگويد خوب آنها در خوزستان بمانند و بجنگند. خوزستان قطعه‏اى از ايران بود بايد براى آزادى و حراست از آن همه مى‏رفتند. اگر تا آن زمان، همان موقعى كه اوضاع خراب بود و عراقى‏ها بر طبل بى خيالى مى‏كوبيدند و پا مى‏زدند و مى‏رقصيدند و هلهله مى‏كشيدند، از مردم ايران آمار مى‏گرفتند؛ ميليون‏ها نفر مى‏گفتند كه شهيد مى‏شويم، اما يك وجب از خاك ما كم نشود. در چنين شرايط حماسى، من ابلاغ جانشين فرماندهى كل سپاه يعنى شهيد سرلشكر »يوسف كلاهدوز« را دريافت كردم و راهى اهواز شدم. در راه فكرهاى مختلف در سرم مى‏گذشت. دست خالى و با بدنى ضعيف، اما خود را به خدا سپردم، گفتم:  »خدايا من امر خود را به تو مى‏سپارم تو به اين بنده‏ى حقير و توانى كه ندارم بيش از هر كس ديگرى آگاهى.«


 راستى راستى هر كس راهى جبهه مى‏شد پل‏هاى پشت سر خود را خراب مى‏كرد. گذشته‏ى خود را كه مرور مى‏كردم در برابرم حقير و كوچك به نظر مى‏رسيد و دفاع از انقلاب اسلامى آن چنان عظمتى در ذهن من يافته بود كه خود را در بين پيش‏قراولان لشكر اسلام و در جنگ »بدر« و »احزاب« حس مى‏كردم.


 حال و هواى مسير سنندج تا اهواز نشان‏دهنده‏ى شرايط جنگى در كشور بود. بنزين كوپنى شده بود و حتى در قهوه‏خانه‏ها كه مى‏ايستاديم تا چايى بخوريم نه تنها قيمت يك استكان چايى را چند برابر كرده بودند بلكه سهميه‏ى قند مى‏دادند كه مثلاً بيش از دو تا قند نخوريم. در روستاهاى مسير، وقتى براى كارى مى‏ايستاديم يا هوايى تازه مى‏كرديم از گل آلود و استتار بودن ماشين مى‏فهميدند كه عازم جبهه هستيم و ما را تحويل مى‏گرفتند و اسفند آتش مى‏كردند.


 از انديمشك به شوش كه رسيديم جاده را بسته بودند و مى‏گفتند از جاده‏ى شوشتر به اهواز برويد زيرا عراقى‏ها تا پشت كرخه و پل نادرى آمده بودند و گلوله‏ هاى توپخانه‏ ى آنها هر چند دقيقه يك بار در اطراف جاده به زمين مى‏خورد. بوى جبهه براى اولين بار به مشام من خورده بود و حال خودم را نمى‏فهميدم. بى‏جهت شروع به داد و قال كرديم و خلاصه دژبان بيچاره را كه نمى‏دانست با ما چكار كند قانع كرديم كه رفتن ما اشكالى ندارد و به سمت اهواز حركت كرديم و راستى راستى هم اشكال نداشت چون چند روز بعد جاده باز شد و در دوران نزديك به دو سالى كه دشمن در ساحل كرخه بود، خدا اين جاده‏ى مهم و استراتژيك را از آتش آنها كه مى‏توانست مؤثر باشد و همه چيز را به هم بريزد حفظ كرد.


 با ورود به اهواز و مشاهده‏ى شهر تعطيل و بحران‏زده‏ى اهواز ابعاد تازه‏اى از گستردگى و تخريب جنگ را با چشم خود ديديم. در فلكه‏ى »چهارشير« كه سپاه اهواز قرار داشت و ما بايد به آنجا مراجعه مى‏كرديم و توجيه مى‏شديم، رسيده و نرسيده، چند گلوله توپ در اطرافمان منفجر شد. خاكى و نگران وارد سپاه شديم و دقايقى گذشت تا از روى نقشه‏ى خوزستان به وضع خودى و دشمن آگاه شديم. مشخص بود كه كسى اطلاعات و تحليل صحيح و دقيقى از دشمن ندارد و اوضاع سر و سامان منطقى و درست و حسابى ندارد، اما آنچه خوب فهميديم اين بود كه داراى دو جبهه‏ى مهم بوديم. اگر بخواهم شرايط آن موقع خوزستان و بخصوص اهواز را شرح بدهم اين‏گونه بود كه در شمال خوزستان يعنى منطقه‏ى »دشت‏عباس« كه در مرز به »دهلران« تا »فكه« و رمل‏هاى شمال »چزابه« ختم مى‏شد، عراقى‏ها لشكرهاى 10 زرهى و 1 مكانيزه را در اين منطقه وارد عمل كرده بودند و مقاومت‏هاى نسبتاً محدودى هم شده بود. ما در اين جبهه شايد در برابر هر لشكر عراق يك گردان داشتيم. اينكه مى‏گويم يك گردان يعنى مثلاً 40 تانك، حالا اگر يك تيپ 10 تانك داشته باشد اسم آن تيپ است، ولى عملاً گروهان است. ما در آن شرايط، آمادگى ارتشمان اينگونه بود،(163( ولى برادران ارتش آن‏چه داشتند از جان و دل مايه گذاشتند و بسيارى شهيد شدند؛ آنجا هم كه ناچار شدند عقب‏نشينى كنند، عقب‏نشينى تاكتيكى كردند.(164)


 اطلاعات صد در صد دقيق مقاومت در آن روزها از نقطه‏ى مرزى تا »عين خوش« و سپس تا رودخانه‏ى كرخه و پل نادرى را بايد از آنهايى كه در آن‏جا جنگ تن به تن كردند پرسيد، ولى بالاخره در همان هفته‏ى اول، دشمن خود را به كرخه مى‏رساند، ولى آنجا زمين‏گير مى‏شود.(165( پس در شمال خوزستان كه ما شهرهاى شوش، انديمشك، دزفول را داريم عراقى‏ها با دو لشكر آمده بودند، اما بلاتكليف متوقف شدند. پس از آن، جبهه‏ى اين منطقه كه گسترده است و بحث مفصلى دارد، هم‏چنان نيمه فعال مقاومت مى‏كند تا عمليات فتح‏المبين در هجده ماه بعد باعث نابودى و اسارت كامل دشمن مى‏شود و در جاى خود بايد آن را بيان كرد. لازم است در اينجا اشاره كنم كه دشمن از آن پس، دزفول را به شديدترين وجه موشك‏باران مى‏كرد(166( كه از مردم آن سرزمين ايمان و عشق، اسطوره‏هاى مقاومت به وجود آورد. جنوب خوزستان يعنى اهواز تا آبادان را هم مى‏توان به دو جبهه تقسيم‏بندى كرد؛ يكى جبهه‏ى اهواز كه عراقى‏ها با لشكرهاى 9 زرهى و 5 مكانيزه آن را به محاصره‏ى خود در آورده بودند و مربوط به خاطرات جبهه‏ هاى سوسنگرد، بستان و هويزه خواهد شد و بعداً اشاره خواهم كرد و دوم جبهه‏ى آبادان، خرمشهر كه در خود خاطرات زيادى دارد و محور اصلى مطالب اين جلد از كتاب مى‏باشد.


 به اين ترتيب ما در اولين روزهاى آبان ماه آماده‏ى رزم در خوزستان بوديم، اما نمى‏دانستيم كدام جبهه را براى فعاليت انتخاب كنيم. البته محورهاى منتهى به اهواز مهم بودند، يعنى شهرى مانند سوسنگرد كه حالا داراى شكل و شمايل يك خط دفاعى بود و هويزه و جبهه‏هاى مربوط به آن تا »دب حردان« و جبهه‏ى اصلى دفاع از شهر اهواز، همه و همه مهم بودند، اما آن روزها خرمشهر و آبادان مسأله‏ى اصلى بودند زيرا وقتى دشمن نتوانسته بود دزفول و اهواز را تصرف كند، توان خود را روى تصرف خرمشهر و آبادان متمركز كرده بود. خرمشهر مقاوم در همان روزها سقوط كرد، يعنى حدود 34 روز پس از شروع جنگ و عراقى‏ها با عبور از رودخانه‏ى كارون، آبادان را محاصره كرده بودند. حالا آبادان مى‏توانست حساس‏ترين جبهه براى مقاومت باشد و ما رفتن به سمت آبادان را انتخاب كرديم.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید