پس از آن، در 31 شهريور، حملات عراق دامنه‏ى وسيع‏ترى به خود گرفت و بمباران شهرهاى مختلف شروع شد، مردم نمى‏دانستند واقعاً چه اتفاقى افتاده است تا آنكه جمهورى اسلامى ايران به صورت رسمى اعلام نمود: عراق تجاوز نظامى را آغاز كرده است. علت اينكه آخر شهريورماه به عنوان اوج حملات عراقى‏ها انتخاب شده بود، نيز قابل توجه است. آنها با ضد انقلاب داخلى، همچنين توسط رسانه‏هاى خود - يعنى همان راديوهاى بيگانه - هماهنگ كرده بودند كه دانش‏آموزان در اول مهر ماه به كلاس‏هاى درس نروند و اعتصاب كنند.(137) يعنى تلاش مى‏كردند با اغتشاش داخلى و دامن زدن به آن، فشار را دو چندان كنند.


 تحليل دشمن اين بود كه جنگ را در عرض حداكثر يك هفته تمام مى‏كنند. در نگاه مادى و جنگ كلاسيك هم تحليل آنها درست بود، اما نمى‏دانستند كه با قدرت اسلام و مردمى كه اراده كرده‏اند الهى باشند، رو به‏رو شده‏اند. به اين پيام امام در اولين روز رسمى شدن تهاجم توجه كنيد. آن حضرت در مورد وابستگى و هماهنگى صدام با آمريكايى‏ها فرمودند:  »ما جرممان اين است كه با آمريكا مخالف هستيم.«(138)


 در برخورد با دعوت اپوزيسيون خارج كشور از مردم و دانش‏آموزان كه خواسته بودند اعتصاب كنند و به مدرسه و دانشگاه نروند، نيز حضرت امام از مردم خواستند كه همه‏ى توجهشان به دشمن مقابل باشد و فريب نخورند.(139( اين قدرت توجه و تحليل صحيح و دشمن‏شناسى امام راحل را نشان مى‏دهد. معلوم است وقتى نظرها بلند شد و فهميديم كه دست آمريكا از آستين صدام بيرون آمده است بهتر مى‏جنگيم و با انگيزه مقاومت مى‏كنيم.


 بله جنگ نابرابر شروع شد. يك دشمن با توانمندى بسيار بالا از لحاظ عده و عُده يعنى بيش از 13 لشكر زرهى و مكانيزه كه از نظر روانى و روحيه‏ى جنگ‏جويى هم تقويت شده است با ملتى كه به قول امام راحل »اراده كرده است خودش باشد و براى خودش تصميم بگيرد و قلم پاى بيگانه را خورد كند.«


 از همان اولين ساعات رسمى شدن جنگ - يا بهتر بگويم اعلان رسمى جنگ - و آن پارامترهايى كه عرض كردم كه مثلاً همه دنيا منتظر است شكست كسى را مشاهده كند كه توى دهن آمريكازده است و اين فضاى تبليغاتى را هم رسانه‏هاى صهيونيستى تشديد كرده‏اند.(140( همه‏ى دنيا نگاه مى‏كردند كه چه خواهد شد. از يك سو پيام حماسى امام به مردم، - كه پيشنهاد مى‏كنم با مراجعه به صحيفه‏ى نور سخنان آن روزها، بلكه همه‏ى روزهاى امام را بخوانيد - و از سوى ديگر ديپلماسى فشار، جنگ روانى، تبليغاتى و حملات و بمباران‏هاى گسترده را به اين فضا اضافه كنيد؛ موشك زدن صدام به محله‏هاى قديمى و پر جمعيت دزفول را با بدن‏هاى چاك چاك و قطعه قطعه شدن زنان و كودكان در نيمه‏شب كه هيچ فريادرسى جز خدا ندارند. هر كس در هر جاى دنيا باشد، دست‏ها را بالا مى‏برد و معادله به نفع دشمن تغيير مى‏كند. توجه كنيد كه در همان هفته‏ى اول، همين روزهايى كه فضاى عمومى آن را بيان مى‏كنم، عراقى‏ها توانسته‏اند حدود 15000 كيلومترمربع از خاك جمهورى اسلامى را تصرف كنند؛ سوسنگرد را گرفته‏اند و از مسير »طلائيه و جفير«، به 24 كيلومترى اهواز رسيده‏اند!


 دشمنان اسلام به فرماندهى و هدايت و كنترل آمريكايى‏ها يك فلش سخت و خطرناك ديگر هم آن روزها به سمت ايران باز كردند و آن فشار ديپلماسى از طريق تصويب به اصطلاح قطع‏نامه‏اى در سازمان ملل بود كه طرفين آتش‏بس كنند، بدون اينكه مثلاً بگويند عراقى‏ها به سمت مرز عقب‏نشينى كنند و آتش‏بس شود.(141)


 هميشه عده‏اى هستند كه بى‏توجه به جهات اصولى، نق بزنند. اين مقوله‏ى صلح در جنگ تحميلى كمكى بود براى دشمن كه به وسيله‏ى آن عده‏اى بى‏توجه و ظاهربين و بعضاً سياسى و مزور را عليه جمهورى اسلامى تحريك كنند و درست از همان هفته‏ى اول با طرح مسئله صلح، آن هم صلح دروغين(142( و به قول حضرت امام صلح صدامى،(143( ما را در فشار ديپلماسى گذاشتند. پس فشار همه‏جانبه بود، اما در آن شرايط كه نگاه‏هاى جهانيان بيشتر به تسليم ايران و انقلاب اسلامى معطوف بود مردم مقاومت و حماسه‏ى ماندن را انتخاب كردند. در ورودى و خروجى شهرها كه مى‏ايستاديم، مردم هر چه داشتند، حتى بعضى تفنگ برنو و آنها كه نداشتند از صدق نيت بيل و چماق برداشتند و راهى جبهه شدند.


 دشمن مى‏خواست كلاس‏هاى درس خالى بشود و دانش‏آموزان اعتصاب كنند، اما حالا شرايط اين گونه شده بود كه بعضى ميزها در كلاس‏ها خالى بود، زيرا بچه‏ها به جبهه رفته بودند براى اينكه در تولد شقايق‏ها سهمى داشته باشند.


 يكى از روزها در پادگان سنندج بوديم. يك وانت پر از نيرو آمد، فهميديم از اصفهان آمده‏اند، يعنى بيش از هزار كيلومتر راه را عقب وانت تحمل كرده، آمده بودند. همه قبراق و سرحال؛ و دشمن كه آمده بود در يك هفته جنگ را تمام كند،(144( ناگهان متوجه شد كه از پشت هر ديوار خرابه‏ى كوچه باغ‏ها و گودال هر تپه و از داخل هر خانه‏اى خراب با پنجره‏اى در هم پيچيده از بمباران، آرپى جى به او شليك مى‏شود(145( و همان بچه دبستانى‏ها قلك‏هاى خود را در دستانشان نگه داشتند كه با پول اندك آن مى‏خواهند در خريد يك فشنگ سهيم شوند.(146( از آنجا داستان جنگ آغاز شد.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید